گفت تو خیلی زودرنجی! دلم میخواست بهش میگفتم :
«آدمها از کسایی که دوسشون دارن بیشتر میرنجن» وگرنه بقیه که مهم نیستن!
یک جوری نصفه شبا موقع دستشویی رفتن تو تاریکی احساس خطر میکنم که انگار شاهزاده ای توی عصر چوسانم و دشمنها شبانه به قصرم حمله کردن.
منم یه ورژن بی احساس دارم که این مدت ازم بیرون اومد، از هیچی نمیترسم چون خودم تنهایی خودمو از سختیا بیرون کشیدم. و الان دیگه همه چی برام خنده داره.