تهی بود ، خالی خالی ، هیچ چیز نمیتوانست به اشتیاقش بیاورد ، دلش میخواست به اندازه سالهای طولانی بخوابد ، خسته بود ، هیچ چیز به وجدش نمی آورد ، هیچ کس لبانش را به خنده وا نمیداشت ، به دنبال راه چارهای بود ، به دنبال رهایی میگشت ، باید کاری میکرد اما چه کار ، او تنهاتر از این حرفها بود . !
چشمها مجموعهای از تمام ناتمامی ها
دردها، ناكامیها، غم ها و خاطرات بر باد رفته هستند.
دافنه دوموریه تو رمان ربکا میگه:
"روزی با خود فكر می كردم اگر او را با غريبهای ببينم ، دنيا را به آتش میكشم . اما ، امروز حاضر نيستم كبريتی روشن كنم تا ببينم او كجاست و چه میكند ."