دافنه دوموریه تو رمان ربکا میگه:
"روزی با خود فكر می كردم اگر او را با غريبهای ببينم ، دنيا را به آتش میكشم . اما ، امروز حاضر نيستم كبريتی روشن كنم تا ببينم او كجاست و چه میكند ."
فقط دوست من! اين را فراموش نكن كه روح آدمى تخته سياه نيست.. كه پس از پاک كردن نوشتههايش بتوان چيزهاى تازهاى بر آن نوشت.
" خوب بود وسیلهای اختراع میشد که خاطرات را مثل عطر در بطری نگه میداشت ، از آن پس دیگر محو و یا کهنه نمیشدند و آدم هر وقت میخواست در بطری را باز میکرد و مثل این بود که لحظات را بار دیگر زندگی میکنی"
ناراحت کردن یه آدم مثل پرت کردن یه تیر به آسمونه که نمیدونی کجای زندگیت قراره برگرده پایین و یقهی خودتو بگیره ؛
طوفان که فرونشست ، یادت نمی آید چه بر سرت آمد و چطور زنده ماندهای ، حتی مطمئن نخواهی شد که طوفان واقعا به سر رسیده اما یک چیز مشخص است ، از طوفان که در آمدی دیگر همان آدمی نخواهی بود که به طوفان پا نهاده بودی .