او نقاشی میکشد؛ چرا که کسی به احساسات لطیف او اهمیت نمیداد..
او به باشگاه میرود تا شاید بتواند فریاد درد هایش را فرو ببخشد و از یاد ببرد..
او کتاب میخواند؛ چرا که وجود جهان ازارش میدهد، و شاید ما بین آن ظرافت بتواند از واقعیت دوری کند..
او اواز میخواند؛ چرا که خواهان شنیده شدن حرف های دلش است..
او تغییر در خود ایجاد میکند تا شاید.. فقط شاید، بتواند با خود کنار آید و روحیه اش عوض شود..
او اهنگ گوش میدهد، چون از آن استرس در خود ریخته خسته شده است..
او مینویسد؛ گویی شنونده ای درست و حسابی در کنار خود نداشته است..
او بازیگر میشود تا شاید بتواند از آن اوی بد جنس دوری کند..
او...اسیب دیده است؛ اما که باشد که اویی که هست را ببیند؟