یکی از عجیبترین حسها اونجاییه که پیش خودت فکر میکنی چقدر دلم واسه این لحظه تنگ میشه، در حالی که هنوز تموم نشده!
دلم با ماندن بود. راه اما، راه رفتن!
و تو ندانستی چه رنجیست، کشاندنِ تنِ خستهای که خواهانِ ماندن بود.
دلتنگیُ نمیشه هیچ جوره بیانش کرد؛
اما اگه بخوام با کلمات بیان کنم . .
میگم که ..
دلتنگی مثل این میمونه که تو روزِآفتابی
وسط زلالِ آبیِ آسمونِقلبت؛
یه ابر سیاهُ تاریک بیاد،کم کم آفتابِ روشنِ قلبت رو تو خود محو کنه؛
بدتر اون اینه که این ابرِسیاهِ لعنتی شروع به باریدن نکنه ..
بیادُ بمونه و خفه کنه حالُ هواتو . .
اما نه از رفتنش خبری باشه و نه از بارون که هواتُ عوض کنه فقط باید سعی کنی که خفه نشی همین:))
- بخش هایی از دفترچه پارهی فرشته .
مدتها بعد در آدمهای دیگری دنبال من میگردی،
و دلت برای یک دوست داشته شدن واقعی تنگ میشود.