هوای برفی بام سنگین است؛ احساس میکنم آسمان بر روی سینهام نشسته و با لبخند کریحی ثانیه های آخرم را شمارش میکند. چراغ های روشن شهر حالا کمتر شده و از زیبایی هرچند دروغین این دیار کاسته است. کریستال های سفید و یخی برف برای وصال با زمین که معشوق دیرینه برایشان محسوب میشد، عجله خرج میدادند.
میدانی؟ مدت زیادی میگذرد که دیگر آدم سابق نیستم؛ دقیقا از همان زمانی که بیرحمانه دست در دست شاهزاده رویاهایت رفتی، من هم آن خود دلداده را در درون خویش غل و زنجیر کردم مبادا سرخود بیاید و مزاحم خوشبختی تو شود. گاهی در مقابل آیینه میبینمش که پشت شیشه های خنثیام فریاد سر میدهد و طالب آزادی است. شاید دیگران هم تقلاهایش را تماشا کردهاند که با ترحم نقاشی شده در چشمان شان به من مینگرند. گوش فرا ده! دارد تو را برای کمک فرا میخواند و از من میپرسد: دل تو برای او تنگ نشده است؟
نه را با تمام قوا از دهانم خارج میسازم و پژواک صدای خش برداشتهام در فضا میپیچد ولی وقتی دوباره بر خودم برمیگردد کلمه بله شنیده میشود. میخواهی بدانی چرا پاسخ راسخ من متغیر میشود؟ میتوانی از خواب هایم بپرسی که چقدر تو را دیدهاند، از چشم هایم، که چقدر تو را چکیده اند. اصلا از قدم هایم بپرس که چقدر تا تو رفته اند.
Нила-🤎
بار اولی که دیدمش، پشت شیشه ی بخار گرفته نشسته بود. سرش گرم خواندن کتاب بود. آنچنان غرق آن شده بود که حتی یادش رفته بود فنجانش ساعتهاست دیگر نای بخار کردن ندارد. هنوز به آن لب نزده بود. ناگهان دستی را بر شانهام احساس کردم. برگشتم. گارسون گفت: چی میل دارید آقا؟ میتونم کمکتون.. _یه فنجون قهوه داغ لطفاً. برای اون خانم. سرم را که برگرداندم، ناپدید شده بود. سراسیمه اطراف را نگاه کردم. هیچ ردی از او نبود اما برق چشمانش هنوز دنیایم را روشن نگه میداشت. روزها به آنجا میرفتم و یخ کردن قهوهاش را تماشا میکردم. یک روز دیگر برنگشت. سالها از آخرین باری که او را دیده بودم میگذشت. نمیدانستم کجاست یا چه میکند. با خودم فکر کردم آیا هنوز هم حالش انقدر خوب هست که غرق کتاب هایش شود و تا باران بند نیامده سرش را بالا نیاورد؟ آهی کشیدم و به سمت کافه رفتم. در را باز کردم. فضای گرم کافه و بخار قهوه، سردی پوستم را تسکین میداد. بوی کارامل و کیک توت فرنگی مورد علاقهاش هنوز هم فضا را پر کرده بود. چه بوی آشنایی! مثل این بود که یک نفر با مشت زده باشد توی سرت و تمام خاطراتت یکهو جلوی چشمانت بیایند. گفتم شاید او اینجا باشد اما نه.. صندلی خالیش، کافه را خالی تر از آنچه بود جلوه میداد. میدانی؟ آخر بوی کیک توت فرنگی و کارامل، فقط وقت هایی کافه را دلنشین میکرد که او بود. وقتی نبود، انگار هرچه رنگ خاکستری بود، ریخته بودند روی زمین، قهوه تلخ بود و بوی شیرین کارامل، دل را میزد. حتی توت های روی کیک هم بنظر فاسد میآمدند. بی او، هیچ چیز، مطلقاً هیچ چیز، رنگ و بویی نداشت. و من حالا باز هم اینجا ایستاده بودم. اما بدونِ او. به سمت میز خالیاش رفتم، خاک گرفته بود. دلم طاقت نیاورد. دستمالی که همان سالها از روی میزش کش رفته بودم را از کیفم درآوردم و به میز کشیدم. گاهی اوقات که اینجا مینشست، چاقوی طلاییاش را از جیب در میآورد و چیزهایی را میتراشید. بعدها فهمیدم با آن، نشانگر های کتاب میساخت. چشمم به پشت میز خورد. درست جلوی همان پنجره ی باران خورده، آن نشانگر دست ساز، میدرخشید. انگار قوری چای را گذاشته بودند در دلم و دم میکردند. آن را برداشتم، اگر کسی میدید، فکر میکرد چه اتفاقی افتاده! حیرت از سر و رویم میبارید. روی نشانگر، دختری زیبا، گلی در دست داشت. از همان گل ها که همیشه به این میز طراوت میبخشید و حالا.. و حالا جز خاک و ریشه ای خشکیده، چیزی از آن باقی نمانده بود. میان همهمهی آدم هایی که هیچ چیز از انتظار نمیدانستند، سعی کردم خودم را از لابلای سال های ورق خورده ی انتظار، پیدا کنم . نفسم را آرام بیرون دادم، خوب بود که هنوز نشانهای از او در دست داشتم. سرم را بالا آوردم و درست در همان لحظه، صدای باز شدنِ درِ کافه به گوشم خورد. _ دینگ دینگ !
سرم آرام چرخید. انگشتهایم دور نشانگر گره خورده بود. نمیدانم آن لحظه آرزو داشتم خودش باشد یا فقط شبیهترین کسی که میشد به او باشد.
قدمهایی آهسته و آشنا، مرا تا آسمان ها پر دادند. نگاهش هنوز همان بود، درخشان و زیبا. فقط کمی خستهتر..
دلم میخواست بپرسم:
"سالهاست که قهوهات سرد شده... کجا بودی؟"
اما هیچکدام چیزی نگفتیم.
آدمها گاهی یادشان میرود چطور حرف بزنند؛ وقتی نگاهها از سالها انتظار پر است..
به خودم که آمدم، هنوز باران میبارید.
شاید هیچوقت قهوهاش را ننوشید، اما برای تمام سال هایی که سرد شد، من هر روز داغترین قهوه ی کافه را به نامش میگرفتم.
گفت بالاخره که فراموشش میکنی،اینجوری نمیمونه.
نفسِ عمیقی کشیدم و گفتم:
یادِ بعضی آدما هیچوقت تمومی نداره.
با اینکه نیستن،
با اینکه رفتن،
ولی هیچوقت خاطرهشون تموم نمیشه!
گفت:ولی همین که نیستش،
کم کم همه چی تموم میشه.
گفتم:بودنِ بعضی از آدما،
تازه از نبودنشون شروع میشه ...