باور کنید که تنهایید
در نهایت خودتون باید به داد خودتون برسید
و هیچوقت،
هیچ جا،
منتظر هیچکس نباشید ...
Нила-🤎
تهش هرچی که شد فقط دشمنم نشو ...
از ادما نمیشود انتظاری داشت...
وابسته نشدن راه حل است..
Нила-🤎
از ادما نمیشود انتظاری داشت... وابسته نشدن راه حل است..
با متعهد بودن میتوان همه چیز را ساخت، گر چه دیگر کسی حتی معنای تعهد را نمی داند!....
پناه میبرم به آغوش خواب..
کاش میشد همیشه در خواب بودم؛ آن موقع آغوشت، دستهایت، لبخندهایتو...
همگیشان را داشتم. آن موقع برای من بودی، با من بودی! در خواب دارمت..
با من میخندی، آواز میخوانی؛
باهم در دشت ها میدویم و زیبایی پروانه های تتزه متولد شده را تماشا میکنیم.
باهم میخندیم، با هم میگرییم، باهم هستیم.
من و تو..
اما؛ همگی اینها خیالی بیش نیست..
خیالی شیرین و مهال، خیالی که جز با خواب دست یافتن به آن ممکن نیست.
من و تو نمیتوانیم برای هم باشیم، باهم بودن ما جزء محالات است.
گرمی آغوشت، لبخندهای دلبرانهات، آوای اغواگرت، عطر موهایت...
همگی سهم دیگریاند و برای من بودن تو جز رویایی دستنیافتنی نیست.
سهم من از تو تماشای دلبریهایت از اوست و من به همین هم راضیام.
گاهی خودم را جای او میگذارم و تصور میکنم دست در دستت میان جنگل میدوم، قهقهههای مستانهمان گوش فلک را کر میکنند و باد لابهلای گیسوان بلندت میپیچد. همه از عشق پایدار و عمیق ما حرف میزنند و افرادی به عشق ما حسادت میکنند..
با این خیالات ساعتها خیره به پنجره اتاقت میشونم و زمانی به خود میآیم که خورشید جای خود را به ماه داده.
با دلی مالامال از غم عشقت آهسته و سربهزیر به سمت خانه برمیگردم و برای بار هزارم آرزو میکنم کاش برای من بودی...
همدیگر را طولانی بغل کنید. جوری فشار بدین که انگار سلولهای شما می خواهد برود در میان سلولهای دیگری، آروم در گوشش نجوا کنید،
تو یکی از زیباترین تجمعهای اتمها در جهان هستی.
- روند جالبیه.. آدمها ممکنه برامون از یه غریبه تبدیل به یه دوست بشن، و بعدش از یه دوست به چیزی بیشتر؛ و یهو خیلی غریبهتر از غریبه!
تو را جستجو می کنم ، در میانِ باران های لرزان ، کنارِ آتشِ دور شده از دریا.
چشمانِ تورا جستجو می کنم ، میانِ اشک هایِ لغزانم ، به هنگامِ بستن پلک هایم.
حتی از ذراتِ معلق هوا هم تورا جویا می شوم ، آسمانِ تیره را در دست میگیرم و ستاره هایش را می نگرم ، در میانِ آنها هم تورا نمی یابم.
به قلبم که خیره میشوم ، نیمی از تو وجود دارد، همان تکه ای که قبل از رفتنت به تنم سنجاق کردی ، هنوز کنجی از سینه ام مانده است و نفس می کشد .
تورا باید بیابم ، همه ی تورا میخواهم نه نصفه جانی از خاطره ات که رزِ سرخِ سینه ام را در دست گرفته است .
ـ بخش هایی از دفترچه پارهی فرشته .