ولی غم انگیز بودن این دیالوگ :
او خداوند را از دست داده بود . خودش را هم از دست داده بود . حالا مهم ترین چیز روی زمینتنها کسی که همیشه به طور غریزی با او همدردی میکرد و کسی را که همیشه او را درک میکرد نیز از دست داده بود
تئو رابطه اش را با برادرش قطع کرد :)
چه می شود روحی باشم در دو جسم..؟
یکی از جا بر می خیزد و دیگری نای تکان خوردن ندارد
یکی ادامه می دهد و دیگری می ایستد
یکی عاشق است و یکی متنفر
یکی دوست داشتنی و یکی نه
یکی شاد و خندان ، یکی غمگین و گریان
یکی میان دوستان و دیگری در کنج ازلت
یکی می ماند و یکی می رود
یکی می سازد و یکی می شکند
یکی زندگی می کند و یکی، می میرد..!
نمی گویم به خودکشی تمایل دارم اما اگر در حال راه رفتن باشم و جسمی سنگین از آسمان به رویم در حال پرتاپ باشد تمایلی به فرار از آن ندارم....
انسان درحالِ گریه کردن به دنیا می آید
و وقتی به اندازه کافی گریه کرد از دنیا می رود .
من تا پای جونم بهت میتونم بهت اهمیت بدم ولی وقتی قدرش رو ندونی ، جلوی پام بمیری هم از کنارت رد میشم .
آری خستهام و به نرمی لبخند میزنم بر خستگی، که فقط همين است؛ در تن آرزويی برای خواب، در روح تمنايی برای ِ نينديشيدن.
آرامشی عجیب و مسبوط آسمان را در بر گرفته بود و نور ماه ریسهوار از پنجرههای دایره شکل و سقف شیشهای اتاق میگذشت و بر روی فرش ابریشمی سرخ کف اتاق نقش میانداخت.
بوی مدهوش کنندهی عود اسطوخودوس فضای اتاق را عطرآگین و فرحبخش کرده بود.
دخترک با دمی عمیق رایحهی شیرین پخش شده در محیط را وارد ریههای خود کرد.
رایحهای به لطیفی روح بیحد و مرزش!
گیسوان طلایی و پیچ در پیچش را که همچون آبشاری از عسل بر روی شانههایش آویخته شده بودند را با گیرهای که نقش ققنوس بر روی آن حکاکی شده بود، در بالای سرش جمع کرد.
شمعی سوزان، قلمی از جنس تاریکی و دفتری مملو از ترشحات ذهن دیوانهاش را به دست میگیرد و خانهی احاطه شده توسط ماه را به قصد جنگل ترک میکند.
چرا که روحش او را به سمت جنگل میکشد؛
میکشد تا باری دیگر با شمعی در دست، در لابهلای درختان سر به فلک کشیده به دنبال او گردد، به دنبال آرامش!
هوا بوی نفسهای بهار میدهد، بوی بنفشههای وحشی و گلهای صدتومانی!
یقیین دارد که این همان جنگل پریان است، جنگلی انبوه از عشقهای حقیقی، محبتهای خالصانه، بوسههایی از جنس آتش و عاری از هرگونه پلیدی و سردی!
بیشک این همان پناهگاه گمشده در میان افسانهها و قصههای پیشینیان است.
کنار رودخانه، روی تنهی درختی که ریشههایش خاک را در آغوش کشیده بودند و با خزههای سبز رنگ زینت داده شده بودند، مینشیند.
دفتر کهنهاش را میگشاید، چند شکوفهی هلوی خشک شده در لابهلای صفحات به چشم میخورد، شکوفههایی بازمانده از گذشته، شکوفههایی که یادآور خاطرات پیشین بودند.
آری، گاه زبان از توصیف حال قاصر است.
همین موضوع او را از هجوم بیگاه اتفاقات حال و ترس از آینده، مجبور به پناه بردن به گذشته میکند، به خاطرات تلخ و شیرین از دست رفته!
خاطراتی که با بستن چشم زنده میشوند و با نگاه کردن به چند شکوفهی خشک شده جانی دوباره به خود میگیرند.
خاطرات، از نظر کوته خاک تا جایگاه بلند آسمان از بیتابی امواج اقیانوس تا آرامش و زیبایی ماه، همه را در بر گرفتهاند.
زمان زیادی بود که دلتنگ خاطراتش بود، دلتنگ لحظات شیرین با او بودنش، دلتنگ خندههای از اعماق دلش، لحظاتی برنگشتنی!
و افسوس از این دلتنگی بدون چاره!
او مدتها بود که خویش را گم کرده بود در این هرج و مرج جهان!