به حضور یکی نیاز دارم که مدام بزنه رو شونم بگه انقدر همه چیزو واسه خودت سختش نکن بچه.قربونت برم.دورت بگردم.
به هر حال آدمیزاده دیگه؛
گاهی نمیدونه چیکار کنه
دراز میکشه ، خیره میشه به سقف
یکم گریه میکنه و خوابش میبره.
و اما
نیمہ شبے من خواهم رفت
از دنیایے کہ مال من نیست
و زمینے کہ مرا بیهوده بدان بستہاند :)!
می آیم تا کنجِ دِنجِ
شبِستانِ مَردُمَکهایت،
موازی آن دو چشمِ سبز سحاری
آنجا که در نَشئِگی
شعفْناک شعر،
خُدا به شکلِ تُو درمی آید
دیدنت را جشن می گیرم،
اصالتِ نگاهِ تُو را
به یک نَفَس سَر می کشم
گوش کن،
این صدای پیچشِ
پیچک چشمانِ تُوست
به دورِ رگهای من
بنگر که چگونه
نگریستنِ به چشمانت،
زبانِ بدنِ روحم را
به رقصِ مستی وا می دارد
نگاهت بوی بوسه می دَهد؛
چشمانت را نبند...