می آیم تا کنجِ دِنجِ
شبِستانِ مَردُمَکهایت،
موازی آن دو چشمِ سبز سحاری
آنجا که در نَشئِگی
شعفْناک شعر،
خُدا به شکلِ تُو درمی آید
دیدنت را جشن می گیرم،
اصالتِ نگاهِ تُو را
به یک نَفَس سَر می کشم
گوش کن،
این صدای پیچشِ
پیچک چشمانِ تُوست
به دورِ رگهای من
بنگر که چگونه
نگریستنِ به چشمانت،
زبانِ بدنِ روحم را
به رقصِ مستی وا می دارد
نگاهت بوی بوسه می دَهد؛
چشمانت را نبند...
اون دَری که بندهی خدا با هزار دوز و کلک بسته رو خدا بدونِ هیچ چون و چرایی واست باز میکنه.
کاش با هرچیزی یادت نیوفتم
کاش تا یه نفر داره صحبت میکنه و دربارهی چیزی میگه یادت نیوفتم
کاش یادت نیوفتم..
کاش یاد اون همه نگاه هات نیوفتم
کاش بودی که دلم مجبور نباشه همه اینارو یادش بیاد انقد درد بکشه...
ولی تو سنی که شما با دوس پسراتون مسافرت میرید ما یک هفته گریه میکردیم رضایت نامه گیلان غرب برامون امضا شه:)))