💠 نیمکت 💠
#سرزمین_زیبای_من #سید_طاها_ایمانی #پارت_نهم بعد از اینکه منشی رفت، رو به رئیس دانشگاه کردم و گفتم
#سرزمین_زیبای_من
#سید_طاها_ایمانی
#پارت_دهم
سر و کله چند ماشین پلیس پیدا شد...🚓
آنها در ماشین را باز کردند و با سرعت به طرفم آمدند. تا به خودم بیایم، یکی شان با سرعت یقه ام را گرفت و با شدت روی زمین به دنبال خودش کشید. دومی از کنار به سمتم حمله کرد و دستش را دور گردنم حلقه کرد. نمیتواستم به راحتی نفس بکشم. خواستم دستم را بالا بیاورم و گردنم را آزاد کنم که نفر بعدی دستم را گرفت و خلاف جهت تاباند و هر سه همزمان با هم مرا به کف پیاده رو کوبیدند.😵
همه چیز در زمان کوتاهی اتفاق افتاد. از شدت درد نفسم بند امده بود.🤕
گردنم به شدت تحت فشار بود و دستم هم از شدت درد میسوخت و آتش گرفته بود. دیگر هیچ چیز را متوجه نمیشدم درد دستم شدیدتر از این بود که به مغزم اجازه دهد به چیز دیگری فکر کنم.😰
یکی از آنها زانوانش را پشت گردنم گذاشت و تمام وزنش را انداخت روی آن...
هنوز به خودم نیامده بودم که درد زجرآور دیگری تمام وجودم را پر کرد. آنها به همان دست درب و داغون شده من در همان حالت دستبند زدند و بلندم کردند.
از شدت درد و ضربه ای که به سرم خورده بود دیگر هیچی نمیفهمیدم...🤯 تصاویر و حرکات دیگران تاریک و روشن میشد. صداها مبهم و گنگ بود و به سمت خاموشی میرفت.🤭
آنها مرا به داخل ماشین پرت کردند و این آخرین تصویری بود که به یاد دارم... بعد از آن از شدت درد از حال رفتم...😶
چشم که باز کردم با همان شرایط توی بازداشتگاه بودم. حتی دستبندم را هم از دستهایم باز نکرده بودند. خون ابرو و پیشانی ام، روی پلک و چشمهایم را گرفته بود. قدرتی برای حرکت کردن نداشتم. دستم از شدت درد میسوخت و تیر میکشید. حتی نمیتوانستم انگشت های دستم را تکان بدهم. به زحمت آنها را حس میکردم. با هر تکان دستم، تا مغز استخوانم تیر میکشید و از شدت درد مغزم از کار می افتاد...😓
زجرآور ترین و دردناک ترین لحظات زندگی ام را تجربه میکردم. هیچ فریاد رسی نبود. هیچ کسی نبود که به داد من برسد یا حتی دست من را باز کند...😣
یه لحظه آرزو کردم که ای کاش درجا بمیرم و لحظه ای بعد، با خود میگفتم: نه کوین! تو باید زنده بمونی! تو یک جنگجو و مبارزی! نباید تسلیم بشی! هدفت رو فراموش نکن کوین! قوی باش...😔💪🏾
دوروز توی همان شرایط اسفبار بودم تا بلاخره آنها آمبولانس را خبر کردند... 🤕با خشونت تمام مرا از بازداشتگاه بیرون آوردند و سوار آمبولانس کردند.
سرم تنها یک شکستگی ساده بود اما دستم...😥
اوضاع دستم آنجور که از گفته دکتر برمی آمد اصلا خوب نبود... آسیبش خیلی شدید بودو باید عمل میشد اما با کدام پول؟ با کدام بیمه؟😞
به همین دلیل دستم تنها در حد رسیدگی های اولیه باقی موند. از صحنه کتک خوردن من و شکستن پلاکاردهایم، عکس گرفته بودند. این فیلم ها و عکس ها به دست خبرگزاری های محلی رسید و من به سوژه داغ رسانه ای تبدیل شدم.
از بیمارستان که مرخص شدم، جنبش ها و حرکت ها تازه در حال شکل گیری بود. بومی هایی که به اعتراض به شرایط موجود، این اتفاق و اتفاقات مشابه، به خیابان آمده بودند و گروهی از دانشجویان که برای اعتراض به وضع اسفبار و غیر انسانی ما با آنها همراه شده بودند...
دیدن این صحنه ها به من امید و انرژِی می داد. برای مقاومت... برای مبارزه... برای حرکت...😌💪🏾
#ادامه_دارد
@nimkatt_ir 🇮🇷✨