eitaa logo
💠 نیمکت 💠
2.7هزار دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
2.2هزار ویدیو
35 فایل
نیمکتی ها 🏅💥 اینجا متفاوت ترین #پاتوق_فرهنگی واسه تو نوجوونِ 💪😉 واسه تویی که میخوای آینده کشورتو بسازی✌️ #باهم😎 #برای_هم🌱 #کنار‌هم🤝 #هواتونو‌داریم 🙌 ارتباط با ما 👇 @admin_nimkatt
مشاهده در ایتا
دانلود
💠 نیمکت 💠
#سرزمین_زیبای_من #سید_طاها_ایمانی #پارت_هفتم وسایلم را جمع کردم و فردای آن روز به مدرسه رفتم. تصم
روح از چهره مادرم رفته بود. بی حس، مثل مرده ها!🙁 فقط نفس میکشید و کار میکرد. نمیگذاشت هیچ کدام بهش کمک کنیم. من می ایستادم و نگاهش میکردم. درون من انگار چیزی فرق کرده بود. برای اولین بار در زندگی ام هدف داشتم. هدفی که باید برایش میجنگیدم. 😔😞 با تمام شدن تعطیلات سال نو به مدرسه برگشتم. مادر اما اصلا راضی نبود او میترسید از اینکه یکی دیگر از فرزندانش را هم از دست بدهد. 😨می ترسید چون من داشتم به دنیای سفید ها پا میگذاشتم.👱🏻‍♂️ دنیای که همه افراد آن سفید بودند و همان سفیدها آنجور که دلخواهشان بود برای آن قانون میگذاشتند. دنیایی که من در آن تنها و بیگانه بودم.👨🏿 اما من تصمیمم را گرفته بودم. تصمیمی که آن زمان به خاطر پدر و مادرم جرات به زبان آوردنش را نداشتم. اما حقیقت این بود که جز مرگ چیزی نمیتوانست مانع من شود...💪🏾 به مدرسه برگشتم و زمان باقی مانده از تحصیلم را با جدیت تمام درس خواندم. 🤜🏿آنقدر تلاش کردم که بهترین امتیاز و معدل دبیرستان را کسب کردم. 😌علی رغم تمام دشمی ها معدلم به حدی عالی شده بود که اگر یک سفیدپوست بودم، به راحتی میتوانستم برای بهترین دانشگاه ها و رشته ها درخواست بدهم. همین کار را کردم. به دانشگاه حقوق درخواست دادم اما هیچ پاسخی به من داده نشد. من با سرسختی تمام به سراغ دانشگاه رفتم. من هیچ تصمیمی برای پذیرش شکست و عقب نشینی نشینی نداشتم. وقتی به دانشگاه حقوق رفتم، کتک سختی از گارد دانشگاه خوردم.🤕 حتی نتوانستم پایم را داخل محیط دانشگاه بگذارم چه برسد به ساختمان و دفتر مدیریت!!!😔😔 دفعه بعدی با نقشه دقیق تری عمل کردم. بدون اینکه کسی بفهمد که من یک بومی سیاه پوست هستم 👨🏿با دانشگاه تماس گرفتم و از رئیس دانشگاه حقوق وقت ملاقات گرفتم...👨🏼‍💼 روز ملاقات رسید. آن روز من یک لباس مرتب پوشیدم و راهی دانشگاه شدم. گارد جلوی ورودی تا چشمش به من افتاد با عصبانیت به سمتم امد و گفت:😡 _تو چه موجود زبان نفهمی هستی! چندبار باید بهت بگم؟ تو حق ورود به اینجا رو نداری! 🤬 خیلی عادی و محکم در چشمهایش نگاه کردم و گفتم: من از رئیس دانشگاه حقوق وقت گرفتم. میتونید تماس بگیرید و اسمم رو چک کنید. 😏 اول باورش نشد اما من خیلی جدی بودم. _ اگه تماس بگیرم و چنین چیزی نباشه، مطمئن باش به جرم اختلال به پلیس زنگ میزنم و از اونجا به بعد باید واسه خودت قبر بکنی!😨 تماس گرفت. ولی به حدی تو شوک و هیجان بود که اصلا حواسش نبود بگوید که من یک بومی سیاهم!👨🏿 انها قرار مرا تایید کردند و او هم فقط با تعجب تمام ورود مرا به دانشگاه تماشا میکرد. حس آدمی را داشتم که توانسته از بزرگترین دژ دشمن عبور کند. باورم نمیشد پایم را در دانشگاه حقوق گذاشته ام. نه من باورم میشد و نه افرادی که از کنارم میگذشتند و مرا در آن فضا میدیدند.🤨🧐 وارد دفتر ریاست شدم. چشم منشی که به من فتاد برق از سرش پرید. خودم را که معرفی کردم باورش نمیشد. 😨 _کوین ویزل هستم. قبلا از آقای رئیس وقت گرفتم.👨🏿 چند لحظه طول کشید تا به خودش آمد. +چند لحظه صبر کنید آقای ویزل. باید حضورتون رو به ایشون اطلاع بدم و اجازه بگیرم. از جایش بلند شد و سریع به اتاق رئیس رفت. و دقیقه نرسیده بود که بیرون آمد و گفت: _ متاسفم آقای ویزل! ایشون شما رو نمیپذیرن.😒 مکث کوتاهی کردم: _ اما من از ایشون وقت گرفته بودم و قطعا اگه وقت نداشتن تو این ساعت به من وقت ملاقات نمیدادند! و قبل از اینکه بخواهد به خودش بیاید و جوابی به من بدهد به سمت اتاق رئیس رفتم. ضربه ای به در زدم و وارد شدم.😶 با ورود من سرش را بالا آورد. نگاهش خیلی سرد و جدی بود. اما من روحیه خودم را حفظ کردم و گفتم: _ سلام جناب رئیس. کوین ویزل هستم. قبلا برای ملاقات با شما تو این ساعت وقت گرفته بودم. و دستم رو برای دست دادن جلو بردم.🤝 بدون توجه به دست من به به منشی نگاه کرد. از نگاهش آتش میبارید. رو به منشی گفت: برید بیرون خانم و منتظر باشید صداتون کنم.😡 دستم را جمع کردم و روی مبل نشستم. او هیچ توجهی به من نداشت. مهم نبود! دیده نشدن ساده ترین نوع تحقیری بود که در تمام این سالها تحمل کرده بودم...😒💪🏼 @nimkatt_ir 🇮🇷✨