☁️؛
دهانم تلختر از قهوهای است که آخرین بار به زور به خوردم دادی.
یادم نمیرود که درون حیاط خانهی خانم جان نشسته بودیم و به افکار و خیالات بچگانهیمان میخندیدیم. یکی من میگفتم. یکی هم تو. انگار تمام لذتهای دنیا درون وجودم بودند. قلبم لبریز شده بود از پروانه های کوچکی که بال میزدند و نوید دوست داشتن تو را میدادند. میان گفتوگوهای کوچک و بیهودهی همیشگیمان ناگهان گفتی: «میدونی عشق مثل چیه احمد؟»
شوکهکننده بود. هیچوقت با من راجع به این موضوعات حرف نمیزدی. ما فقط راجع چیزهای روزمره و مزخرفات روزمان باهم گپ میزدیم. «مثل قهوه تلخه.»
بهت برخورد انگاری. «کی گفته تلخه؟ عشق خیلیم شیرینه مخصوصا اگه با کسی که دوسش داری بشینی یهجا و ساعتها صحبت کنی.» بعدش هم بدون توجه به منی که قلبم یکی در میان میزد بلندشدی و به داخل خانه پناه بردی. نمیدانستم معنای حرفت را چگونه برداشت کنم اما من احتمال این را که تو من را دوست داشته باشی را هم دوست داشتم چه برسد به اینکه حرفی بزنی که کمی دوپهلو باشد. بعد از آن روز دیگر ندیدمت. بین حرفهایمان تا بحال به اینکه آسمان را دوست داری و اگر فرصتی داشته باشی میروی و روی ابرها مینشینی و کتاب میخوانی اشاره کرده بودی اما منِ غافل فکر نمیکردم ابرهارا بیشتر از من دوست بداری... من را سالها با احتمال اینکه من را دوست داشتی تنها گذاشتی و کاش فرصتی داشتم تا روی زمین درون چشمهایت زل بزنم و بگویم که چقدر دوستت دارم. نه رو به آسمانی که درون آن تو را نمیبینم.
-نوشتهیمن-