هدایت شده از KHAMENEI.IR
🌷 نَصرٌ مِنَ الله و فَتحٌ قرِيب...
▫️ توییت دقایقی پیش حساب دفتر رهبر انقلاب اسلامی (KHAMENEI.IR) همزمان با حملات موشکی سنگین جمهوری اسلامی ایران علیه رژیم صهیونی
💻 Farsi.Khamenei.ir
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
شادی مردم کربلا از پاسخ موشکی ایران به اسرائیل
🔴شهردار تلآویو: جنگ باید فورا متوقف شود، نتانیاهو ما را به جنون کشاند....
پ.ن: تازه شروعش بود که، این مگه جنگ بوده؟!
نیَّت
🔴شهردار تلآویو: جنگ باید فورا متوقف شود، نتانیاهو ما را به جنون کشاند.... پ.ن: تازه شروعش بود که،
به خدا بریم نابودشون میکنیم
#به_وقت_داستان
📚خاکهای نرم کوشک
✍نویسنده: سعید عاکف
💚داستان نهم:
اولین نفر
قسمت دوم
🌹راوی: محمد حسن شعبانی
زده بودند به سیم آخر. قشنگ تا بالای ارتفاعات آمدند.
عبدالحسین زودتر از بقیه قضیه را فهمید. «اومدن "جاسم"فرمانده شون رو ببرن، می خوان نجاتش بدن؛ امان ندین به شون.» خودش سریع یک گلوله ی آرپی جی زد طرف هلیکوپترها.
بچه ها هم مهلت ندادند. هر کی با هر اسلحه ای داشت، آتش می ریخت طرفشان؛ تیربارچی با تیربار می زد و دوشیکاچی با دوشیکا؛ گلوله های آرپی چی هم همین طور، یک کله شلیک می شد. این بار دوتاشان را زدیم. با سرو صدای زیادی خوردند به صخره ها و منفجر شدند. هلیکوپترهای دیگر، هلی برد کردند. انگار از طرف شخص صدام دستور داشتند هر طور شده سرهنگ جاسم را نجات دهند، آخرش ولی نتوانستند. ما همین طور به نوک ارتفاعات نزدیکتر می شدیم. شدت آتشمان که بیشتر شد، آنها دمشان را گذاشتند رو کولشان و زدند به فرار. بچه ها با شور و هیجان زیادی قدم بر می داشتند و تخته سنگها را یکی بعد از دیگری رد می کردند. اولین نفری که پا گذاشت رو کله قندی، خود عبدالحسین بود ـ شهید برونسی در آن عملیات، معاونت تیپ امام جواد (سلام الله علیه) را بر عهده داشت. به خاطر لیاقت و رشادتی که از خودش نشان داد، از آن به بعد در سمت فرماندهی تیپ مشغول خدمت شد. حتی آن ارتفاعات را می خواستند به نام او مزین کنند، که به شدت ممانعت کرد ـ پرچم جمهوری اسلامی را با آن بالا زد. خودش هم سرهنگ جاسم را اسیر کرد و کلتش را از او گرفت ـ این کلت تا زمان شهادت آن شهید بزرگوار، دست او بود. گاهی به شوخی نشان بقیه می داد و می گفت: «این یادگاری داماد صدامه.» ـ جاسم باعث شهادت بهترین و مخلص ترین نیروهای ما شده بود. نیروهایی که هر کدام برای عبدالحسین حکم فرزند را داشتند و او برای رزمی شدنشان، حسابی عرق ریخته بود و زحمت کشیده بود.
حاجی وقتی جاسم را دستگیر کرد، چند تا از بچه ها هجوم بردند که او را به درک واصل کنند، ولی عبدالحسین خیلی قاطع و جدی جلوشان را گرفت. با ناراحتی گفت:«ما حق نداریم همچین کاری بکنیم.» بچه ها ناراحت تر از او گفتند:«اون از یک سگ هار بدتره، باید همین حالا قصاص بشه.» «اگر بنا باشه قصاص هم بشه، مقامات بالا باید تشخیص بدن، نه من و شما.» جلوی نگاههای حیرت زده ی بچه ها، خودش راه افتاد که جاسم را ببرد عقب تحویل بدهد.می گفت: «می ترسم بلایی سرش بیارن.»
ادامه دارد ....
@niyat135 | نـِــــیَّــــ۱۳۵ــــت