#اعلام_مراسم
مراسم به نیت سردارشهید سیدرضی موسوی
بیرق معظم یا امالبنین (س)
محفلبسیجیانورهروانشهداء
سخنران:
شیخ علی سلامتبخش
بانوای:
کربلایی مصطفی صالح نیا
کربلایی جلال احمدوند
زمان/مکان:چهارشنبه ۲۵ مهرماه،ساعت ۲۰:۳۰
شهریار،کهنز،بلوار آزادگان،پائین تر از بستنی آوازه،موقعیت گردان شهید صدرزاده
#گردان_شهید_مصطفی_صدرزاده
#بیرق_معظم_یا_ام_البنین_س
#حوره_شش_حربن_ریاحی
سلام و رحمت ی موعظه به خودم و همه شما اعضای خوب #نیت🌷
دنیا رو جدی نگیرید✅
دنیا جای قشنگی برای زندگی نیست
دنیا مسافر خونه است
عاقل وقتی میره مسافرت هتل یا خونه ای اجاره میکنه بهش دل نمیبنده چون میدونه دو روز دیگه باید تحویل بده و بره
حقیقت دنیا همینه،
تو تلخی ها سختی ها غم ها
یادتون باشه
که دنیا همینه
تموم میشه
جدی نگیریم دنیا رو🌷
#نیت
#دنیا_مزرعه_آخرت
#به_وقت_داستان
📚خاکهای نرم کوشک
✍نویسنده: سعید عاکف
💚داستان نوزدهم:
خاک های نرم کوشک، یادگار برونسی
قسمت دوم
🌹راوی: سید کاظم حسینی
دشمن با تمام وجودش آتش می ریخت. آرپی جی یازده، گلوله تانک، دولول، چهار اول، و هر اسلحه ای که داشت، کار انداخته بود. عوضش عبدالحسین دستور داده بود که ما حتی یک گلوله هم شلیک نکنیم. اوضاع را درست و دقیق سجیده بود.🔹
در این صورت هیچ بعید نبود که دشمن ما را با یک گروه چند نفره شناسایی اشتباه بگیرد، و فکر کند که کلک همه را کنده است. اتفاقاً همین طور هم شد.
حدود یک ربع تا بیست دقیقه، ریختن آتش، شدید بود رفته رفته حجمش کم شد، و رفته رفته قطع شد. خودم هم که زنده مانده بودم، باورم نمی شد. دشمن اگر بوی علمیات به مشامش می رسید، به این راحتی ها دست بردار نبود. یقین کرده بودند که ما یک گروه شناسایی هستیم. به فکرشان هم نمی رسید که سیصد، چهارصد تا نیرو، تا نزدیک شان نفوذ کرده باشند.
من درست کنار عبدالحسین دراز کشیده بودم. گفت: یک خبر از گردان بگیر، ببین وضعیت چطوره.
سینه خیز رفتن تا آخر ستون. سیزده، چهارده تا شهید داده بودیم. با آن حجم آتش که دشمن داشت، و با توجه به موقعیت ما، این تعداد شهید، خودش یک معجزه به حساب می آمد. بعضی ها بدجوری زخمی شده بودند. همه هم با خودشان کلنجار می رفتند که صدای ناله شان بلند نشود. حتی یکی دستش را گذاشته بود لای دندان هایش و فشار می داد که صداش در نیاید. سریع چفیه اش را از دور گردنش باز کردم. دستش را به هر زحمتی که بود، از لای دندان هاش کشیدم بیرون و چفیه را کردم توی دهانش.🔹🔹
مابین بچه ها، چشمم افتاد به حسین جوانان 🔹🔹🔹. صحیح و سالم بود بردمش عقب ستون. به اش گفتم: هوا رو داشته باش که یک وقت صدای ناله کسی در نیاید.
پرسید: نمی دونی حاجی می خواد چی کار کنه؟
با تعجب گفتم: این که دیگه پرسیدن ندارد؛ خب برمی گردیم.
گفت: پس عملیات چی می شه؟
گفتم: مرد حسابی! با این وضع و اوضاع، عملیات یعنی خود کشی!
منتظر سوال دیگری نماندم. دوباره به حالت سینه خیز، رفتم سر ستون، جایی که عبدالحسین بود. به نظر می آمد خواب باشد. همان طور که به سینه دراز کشیده بود، پیشانی اش را گذاشته بود پشت دستش و تکان نمی خورد. آهسته صداش زدم. سرش را بلند کرد. گفتم: انگار نمی خوای برگردی حاجی؟
چیزی نگفت. از خونسردی اش 🔹🔹🔹🔹 حرصم در می آمد باز به حرف آمدم و گفتم: می خوای چه کار کنیم حاج آقا؟
آرام و با لحنی حزن آلود گفت: تو بگو چه کار کنیم سید؟ تو که خودت رو به نقشه و کالک و قطب نما و اصول جنگی و این جور چیزها وارد می دونی!
این طور حرف زدنش برام عجیب بود. بدون هیچ فکری گفتم: خوب معلومه، بر می گردیم.
سریع گفت: چی؟!
به فکر ناجور بودن اوضاع و به فکر درد زخمی ها بودم. خاطر جمع تر از قبل گفتم: بر می گردیم.
گفت: مگر می شه برگردیم؟!
زود توی جوابش گفتم: مگر ما می توانیم از این دژ لعنتی رد بشیم؟!
چیزی نگفت. تا حرفم را جا بیندازم، شروع کردم به توضیح دادن مطلب: ما دو تا راه کار بیشتر نداشتیم، با این قضیه لو رفتن مون و در نتیجه، گوش به زنگ شدن دشمن، هر دو تا راه بسته شد دیگه.
به ساعتم اشاره کردم و ادامه دادم: خود فرماندهی هم گفت که اگر تا ساعت یک نشد عمل کنین، حتماً برگردین؛ الان هم که ساعت دوازده و نیم شده. توی این چند دقیقه، ما به هیچ جا نمی رسیم.
این که اسم فرمانده را آوردم، به حساب خودم انگشت گذاشتم رو نقطه حساس، می دانستم در سخت ترین شرایط و در بهترین شرایط، از مافوقش اطاعت می کند. حتی موردی بود که ما دژ عراقی ها را شکستیم و تا عمق مواضع آنها پیش رفتیم. در حال مستقر شدن بودیم که از رده های بالا بی سیم زدند و گفتند: باید برگردین.
در چنین شرایطی، بدون یک ذره چون و چرا برگشت. حالا هم منتظر عکس العملش بودم، گفت: نظرت همین بود؟
پرسیدم: مگه شما نظر دیگه ای هم داری؟
ادامه دارد...
📍پاورقی ها:
🔹همیشه توی سخت ترین شرایط، با وجود این که حرص و جوش زیادی می زد برای حفظ جان بچه ها، ولی هیچ وقت تسلط ش به اوضاع را از دست نمی داد و توی همان حال و احوال، بهترین راه را انتخاب می کرد.
🔹🔹فردای آن شب که برگشته بودیم عقب، دیدم از شدت فشار، ردّ فرورفتگی دندان ها توی پوست و گوشت دستش به جا مانده است.
🔹🔹🔹از فرمانده محورهای لشکر پنج نصر، و هم یکی از دستیارهای شهید برونسی که بعدها مثل فرمانده اش، آسمانی شد.
🔹🔹🔹🔹البته این خونسردی هنگام تصمیم گرفتن در شرایط حساس بود، ولی اگر کار گره می خورد و جان نیرو توی خطر می افتاد، بیشتر از هر کسی او حرص و جوش می خرود و اصلاً حال دیگری پیدا می کرد، طوری که حتی موقعیت محل و مکان را فراموش می کرد؛ در ادامه همین خاطره، به چنین نکته ای اشاره می شود.
#ادامه دارد ...
@niyat135 | نـِــــیَّــــ۱۳۵ــــت
سلام و احترام روزه استیجاری گرفته شده و مبلغش برای کمک به آوارگان لبنان اختصاص داده شده
هر عزیزی یک روز میتونه بگیره
اگر روزه قضا نداره به این آیدی پیام بده👇
#پویش_کمک
#شیعیان_لبنان
#یک_روز_روزه
#روزه_استیجاری
@Amins81
8.89M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام بر شاه طوس🤚
و سلام بر زینب شاه طوس ✨
دل شکسته میخری بانو ؟؟؟💔
#چهارشنبه_تون_امام_رضایی
#معطر_به_چادر_عمه_سادات🏴
#نیت_کن⚘️
@niyat135
همش دنبال این نباش ؛
که چی ثواب داره ..!
اَول دنبال این باش که ؛
چی گناه داره ؟!
اگه گناه رو نشناسی؛
کیسهی ثوابهات خالی می مونه
آخه گناه عین آتیش که چوب رو میسوزونه ثواب ها رو از بین میبره
یا مُبَدِّلَ السَّیِّئاتِ بالحَسَنات 🌱
@niyat135 | نـِــــیَّــــ۱۳۵ــــت
1.03M
#موکب_حضرت_رقیه
5892107044199274بنام رهجویان راه انبیاء #مسلمون_یاری_کن #کمک_طبخ_غذا #لبنان #یازهراء_مدد
نیَّت
#موکب_حضرت_رقیه 5892107044199274 بنام رهجویان راه انبیاء #مسلمون_یاری_کن #کمک_طبخ_غذا #لبنان #یاز
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
نیَّت
#موکب_حضرت_رقیه 5892107044199274 بنام رهجویان راه انبیاء #مسلمون_یاری_کن #کمک_طبخ_غذا #لبنان #یاز
وقت کمه سرعت بدید به نیت ها و قدم هاتون ✅
نیَّت
#طرح_نخبه_پروری_صراط 🇮🇷همزمان با دیدار امروز رهبر انقلاب با نخبگان 🇮🇷 ثبت نام طرح صراط شروع شد #با
سلام برادرانی که برای کادر طرح صراط پیام دادند به بنده پیام بدند باتشکر
نیَّت
#موکب_حضرت_رقیه 5892107044199274 بنام رهجویان راه انبیاء #مسلمون_یاری_کن #کمک_طبخ_غذا #لبنان #یاز
خواهران زینبی از طلا دریغ نکنند،
برادران حیدری از مال وغیرتشون کم نذارند✅