از کنار هزاران نگاه گذشتم؛
نگاههایی که آمدند و رفتند، بیآنکه چیزی در من به جا بگذارند. هیچکدام آنقدر عمیق نبودند که قدمهایم را متوقف کنند یا مرا وادارند لحظهای بیشتر بمانم.
اما چشمان تو فرق داشتند؛
انگار در عمقشان چیزی بود که پیش از دیدنش، دنبالش میگشتم. نگاهت که به نگاهم گره خورد، تمام راههایی را که برای رفتن ساخته بودم، یکییکی از یاد بردم.
نمیدانم چه رازی در آن چشمها پنهان بود؛
فقط میدانم از میان تمام آدمهایی که میتوانستم ببینم، تو همان کسی بودی که دیدنت، مرا از خودم گرفت.
از آن روز به بعد، هر راهی که برای بازگشت انتخاب کردم، به تو ختم شد؛
گویی سرنوشت، نام تو را در انتهای تمام مسیرهای من نوشته بود.
و اما هیچکس نمیداند
چرا در شطرنج ملکه ای نیست
و تنها شاه وجود دارد
"چون زن بازیچه نیست."
-نزار قبانی.
درآخرین نامه اش نوشت :
اگر گاهی حرفهای امیدوارکننده به شما میزنم ،
به معنای ِ [ امیدواربودن ] خودم نیست.
بهخاطر این است که شاید چیزهایی که خودم را نجات نداد ،
بتواند شما را نجات بدهد..!(: