_قدرتمندترین سلاحی که یک زن در اختیار داره اینه که معمولاً اون رو دستم کم میگیرن
دوده بخاری بینیام را میسوزاند و مجبور میشوم دست کثیفم را روی آن بگذارم تا جلوی عطسهام را بگیرم.
اگر این طوری گیر بیفتم واقعاً رقتانگیز خواهد بود.
وقتی مطمئن میشوم بینیام من را به آدمهای کلهگندهای که در زیر محل اختفای من کمین کردهاند، لو نمیدهد، دستم را دوباره روی دیوار چرکمردهای که در حال حاضر کمرم را به آن تکیه میدهم. نفس عمیقی میکشم و بینیام دوباره پر از دوده میشود. بعد به آرامی دوباره شروع به بالا رفتن میکنم. حالا دیگر پاهایم نیز تقریباً به اندازه بینیام میسوزند. با این حال بدنم را وادار میکنم همان طور که مانع از عطسه کردنم میشود، همچنان پیشروی کند.
احساساتت رو پنهان کن. ترست رو پنهان کن و از همه مهمتر همیشه به صورتت نقاب بزن. هیچ کس نباید چیزی بدونه پیدی. به هیچ کس و هیچ چیز به جز غریزهات اعتماد نکن.»
صدای ملایم پدرم همانطورکه در سرم طنینانداز میشود، بسیار تکان دهنده است و به من یادآور میشود هر بخشی از زندگیام باید دروغ باشد و دختری که مقابل من نشسته هم به اندازهی باقی مردم این پادشاهی فریب خورده است.