جهانم اتاقیست بیپنجره؛ جایی که حتی سایهها راه فرار را بلد نیستند. هر قدمی که برمیدارم، فقط مرا به تکرار همان دیوارها میرساند؛ دیوارهایی که از ترس ساخته شدهاند، نه از آهن. میایستم، اما میلهها نمیافتند؛ فقط نزدیکتر میشوند، انگار نفسهایم را میشمارند. در این سکوت، تنها چیزی که میشنوم صدای خودم است که میپرسد: اگر کلیدی نیست، پس راهی که میروم چیست؟
@no_lie