یه پاراگراف توی رمان 'مرگ خوش' نوشته بود:
بیماریش آنقدر طولانی شد که اطرافیانش به مریضیش عادت کردند و از یاد بردند که اون دارد عذاب میکشد و روزی میمیرد.
حقیقت اینه گاهی هرچیزی که مربوط به ماست برای اطرافیانمون تبدیل به عادت میشه؛ درد و رنجهامون، بیماریهامون، حتی عشق و محبتمون نسبت به آدمها، براشون تبدیل به عادت میشه و دیگه به چشم نمیاد. گاهی حضور دائمی ما، عشقِ بیقید و شرط ما باعث میشه حتی دیده نشیم..
@no_lie
آخرین نامه: تو به همون اندازه که خوشحالم کرده بودی، ناراحتم کردی و من تصمیم گرفتم نوشتن برای تو رو متوقف کنم. میخوام اعتراف کنم که تو بهم حس بدی دادی، گیجم کردی، باعث شدی فکر کنم آدم سادهایام، شاید هم پر از ایرادم و نباید مهربون باشم؟ ولی هیچوقت ازت نمیپرسم چرا. دلیلش رو نگه دار مال خودت. من میرم و خودمو تغییر میدم. برای بار هزارم بهم ثابت شد خوب بودن جواب نمیده. شایدم میده و تو لیاقتشو نداری. نمیدونم.
@no_lie