نُبآهئ؛ ☫🎒
نه فانوسی کنار لحظه های تارمان مانده نه دیگر زلف تاکی بر سرِ دیوارمان مانده
فقط اندوه میگیرد سراغی از غریبی مان
همان که یارمان بوده کماکان یارمان مانده
نُبآهئ؛ ☫🎒
فقط اندوه میگیرد سراغی از غریبی مان همان که یارمان بوده کماکان یارمان مانده
بپرس از پیشگوهای محلی این معمارا
چقدر از روزهای مثلِ زهرِمان مانده؟!
نُبآهئ؛ ☫🎒
بپرس از پیشگوهای محلی این معمارا چقدر از روزهای مثلِ زهرِمان مانده؟!
چقدر از دلخوشی های کم و کوتاه مان رفته؟!
جقدر از زخم های بر جگر بسیارمان مانده؟!
نُبآهئ؛ ☫🎒
چقدر از دلخوشی های کم و کوتاه مان رفته؟! جقدر از زخم های بر جگر بسیارمان مانده؟!
سزای خواندن از عشق است در گوش کرِ جنگل
اگر که قطره خونی گوشه ی منقارمان مانده
نُبآهئ؛ ☫🎒
سزای خواندن از عشق است در گوش کرِ جنگل اگر که قطره خونی گوشه ی منقارمان مانده
تو تقدیر منی ای عشق اما عقل می گوید:
بیا بگذر ز تقدیرت...
همین یک کارمان مانده
«حامد عسکری»
کپی؟! راضی نیستم❌
#شعر