میسوزی و میبینی ک بعد از اینهمه تهدید پاشده اومده حسینیه و شروع کرده قرآن خوندن
سره حاج قاسم داغ بودم نمیفهمیدم
همششش منتظر تکذیبیه بودم
سر شهید رئیسی عم همش میگفتیم ن بابا الان پیدا میشن الان پیدا میشن
سر سیدحسن میگفتم ن سید نیست... تا روز تشییع... اونجا بود ک گفتیم الحمدلله که آقا هستن :)))
از همون لحظه ی اول ک زدن بیتو، شروع کردم ب زار زدن. از ترس بود یا هرچی مهم نیس.
مهم اینه ک من بقیه شهدا گذاشتم بگذره... حداقل چند ساعت... بعد گریه کردم
تا دیدیم مجری داره گریه میکنه...
صداش قطع بود
زدیم دیدیم داره زار میزنه...
میگه ولی امر مسلمین...