خدایا اگ قراره مارو ببری جهنم با این ولدنامعلوم هایی ک بالا مثال زدم تو ی طبقه نذاریا قربونت برم🥲🙂
من از این ورودی خاطره ی بد دارم! خاطره ی نرسیدن...
دی سال ۱۴۰۱، اولین فاطمیه ای که آقا بعد کرونا مراسم گرفته بودن...
دقیق یادم نیست که روز اول مراسمات بود یا روز دوم.
یکی از اقوام قرار بود با دختر و همسرشون برن و هر کدومشون هم کارت ورود داشتن. من گفتم حالا که شما دخترتونو نمیبرین و منم باهاش هم اسمم، بجاش بیام؟ یهو دیدین قسمت شد و تونستم برای اولین بار آقا رو از نزدیک ببینم :)
گفتن بیا...
اون روز خیلی بارون شدیدی گرفته بود و ما هم چتر نداشتیم.
چون اولین مراسمات بعد از کرونا بود و فقط قرار بر پر شدن حسینیه بود و مثل همیشه همه نمیتونستن حضور داشته باشن و توی پارکینگ ها برن، خیلی سفت و سخت همه با کارت ملی و اسم کارت ها بررسی میشدن و میرفتن داخل.
هرچی التماس اون خواهرای گلمون کردم که عزیزم تو رو خدا من اولین بارمه اومدم آقا رو ببینم و هرچی آدم آشنا به ذهنم میرسید بهشون معرفی کردم و هزارتا بهونه ی دیگه، اونا جوابش فقط و فقط یک چیز بود : نه!
خیلی خیلی حالم گرفته شده بود و هواهم بارونی بود و منم باردار :)
با حال داغون و گریه برگشتم سر جمهوری و زنگ زدم یکی بیاد دنبالم.
وقتی برگشتم خونه یکی از دوستام بهم گفت خب چرا به من نگفتی؟ برات میگرفتم دیدارو :)
گفتم چمیدونستم شما میتونین... گفت ۲ تا کارت میتونم برات بگیرم...
انگار بهم همه دنیارو داده بودن :)
روز آخر مراسم و شام شهادت حضرت زهرا س قسمت شد من و مادرهمسرم باهمدیگه بریم.
از یکی دیگه از ورودی ها رفتیم... گفتن شمارو فلانی معرفی کردن؟ بفرمایید قدمتون روی چشم... گفتم فکر کنم اینا فکر کردن ما شخصیت مهمی هستیم! مثل ورودی ای که دفعه ی قبلی رفتم ازمون کارت هم نخواستن! گفتن بفرمایید خیلی هم التماس دعا :)
من از این ورودی خاطره ی بد دارم... خیس بارون شدم و راهم ندادن...
امشب جلوی قتلگاه وایساده بودم و نمیتونستم نفس بکشم...
خدا لعنت کنه کسانی رو که باعث شدن ما انقدر راحت بتونیم تو کوچه پس کوچه های بیت پرسه بزنیم... که اگر نبودن...
درسته ک دلمون میخواست بریم و برسیم به آقا، ولی حداقل خیالمون از سلامتشون راحت بود...
حالا اینجا قتلگاه شده و من هنوزم ازش خاطره ی بد دارم...