امروز با فاطمه رفتیم مانتو شلوار مدرسمو بگیریم
رفتیم سایزو دیدیم(بعد خب واقعا بعد چن سال رفتیم مانتو شلوار گرفتیم)بعد گفتیم همین خوبه شلوار و مانتو رو برش داشتم با خودم داشتم میبردم بعد گف کجا میبری؟گفتم برم حساب کنم دیگ گف نه سایزشو بگو میدوزیم
بعد خیلی بد بودش
بعد رفتیم سوار بی آر تی شدیم اولش که باید کارتو بزنیم..بعد من کارتمو نیوورده بودم،فاطمه زد رد شد،کارتشو داد بهم بزنم زدم میله تکون نخورد دوباره زدم نخورد،به فاطمه گفتم نمیشه چرا گف باید رد شی بیا جلو بعد نمیفهمیدیم دوباره زدم،بعد دیدم باز نمیشه پامو آوردم بالا که ازش بپرم،فاطمه داد زد گف خره نباید بپری،دستمو گرف کشوندتم دیدم میله تکون خوردش😂😭،و داشتم پاره میشدم،مرده که مسئول همونا بود داشت جر میخورد،بعد اصن رومو برنگردوندم،دیگ شرفی نمونده بود برام🦅
بعد رفتیم پل هوایی داشتیم از پله ها میرفتیم پایین دیدم یه چیز سُر مانند بغلشه بعد به فاطمه گفتم ازش بزار سُر بخورم بیام پایین گف نکن اسکل اون برا جای دوچرخه سواراس😂😭