eitaa logo
{*نُودِلیــت*}
104 دنبال‌کننده
698 عکس
127 ویدیو
1 فایل
بسم رب الحسین(ع)... من ♡حسینی♡ شده ی دست امام ♡حسنم(ع)♡ :) شاید یهویی دلت بخواد باهام حرف بزنی! اینم راه ارتباطی ناشناس من و شما👇🏻 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1k1e07e&btn=Nodelit ورود برادران اخوی ممنوع🤝🏻 پیگرد شرعی داره😐✌🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
قرار شده امسال بیت هیئتو ی حالته خصوصی طور بگیره ی بنده خدایی از فامیلامون میخواس بره، برا بچه 5 سالشم کارت داده بودن گف نمیبرمش، نمیتونه چیزی بخوره همش گریه میکنه اذیت میکنه گفت تو جاش بیا ولی ب احتمال زیاد رات ندن چون کارت ب اسم اونه
گفتیم شاید حالا قسمت شد و رفتیم رفتم باهاشون یک ساعت تمامممم جلو در بیت جلو دره بازرسی وایساده بودم تا ی فرجی بشه رام بدن🙂💔 ولی نشد :)
هعععییییی
🙂😂🗿
برا اینکه فقد سوار اتوبوس نشم راضیم برا کلاسای ساعت 10م، از 7 تو راه باشم بیام مسجد دانشگا بخوابم🙂✨
جان مادرت به من بگو برم درس بخونم دو هفتست کتابامم باز نکردم😐😂 ----- با اینکه دیره... ولی بلن شو😂😂😂😂😂
https://eitaa.com/nodelits/2559 وای چه خوب مرسی که جواب دادی . از قبل دوستش نداشتی مثلا بگی چقدر لباسش بهش میاد یا یه حس؟ قبل ازدواج ----- ازونجایی ک عقده ی برادر بزرگتر، مخصوصا سالای آخره قبله ازدواجم داشتم🙂😂 کاملا نگاه برادرانه داشتم. ن ک فک نکنم بهشونا، طبیعیه وقتی دختر و پسر جوون تو ی خانواده ای باشن، دختره میشینه تا اسم مدرسه ی بچه هاش با تک تک اون پسرارو در میارع🙂😂 ولی ن خیلی. حقیقتن خیلی فک نمیکردم. اون اواخر قبل از ازدواجمون ولی نمیدونم چرا خیلی روشون غیرتی شده بودم😂😂😂
یادمه ی بار قبله اربعین بود دقیق یادم نمیاد یا نزدیکای 28 صفر بود، مامانم اینا رفتن محلات خونه یکی از دوستای بابام. ب منم گفتن اونجا پسر جوون زیاد هس نمیخواد بیای😐🤝
منو گذاشتن خونه مامان بزرگم رفتن بعد میدون امام حسین یادمه ی هیئتی بود نریمان پناهی قرار بود بیاد ما با عموم اینا رفتیم اونجا، بعد اونجا ک بودیم عمم اینارو دیدیم
دیگه خلاصه شب بود و رفتیم کنتاکی مهدی(لعنت ب سر تا پای این مغازه، رستورانی ک خیلی شیک و مجلسی تلویزیونه توش، رادیو جوان ک اهنگای اونوریه رو ویدئوهاشونو خیلی راحت پخش می‌کرد) اونجا ما خب همه با لباس مشکی بودیم و تعدادمونم نزدیک 10 نفر بود
بعد خلاصه میزو جابجا کردیم و این حرفا ک همه کنار هم بشینیم، یهو دیدم اون وسط، دوتا ازین میمون عملیا ک قشنگگ با عمل گند زدن ب اجزای صورتشونو قیافشونم واقعاااا شبی میمون شده بود، اومدن نشستن سره ی میز نزدیک ما
و شروع کردن تیکه انداختن ب ما و منو نگا میکردن ب چادرم تیکه مینداختن یهو شنیدم دارن درباره پسرعمم(همسرم🙂) صبت میکنن خدا میدونه انقددد عصبانی شده بودم زن عموم دستمو گرفته بود پا نشم برم بزنم تو دهنه اون گاوا