امرو برا عید غدیر، کل محلمون ی خیابونو بسته بودن بعد غرفه غرفه کرده بودن
ما داشتیم راه میرفتیم، نگا میکردیم، میخوردیم و اینا یهو برادرشوهرم اومد گف میشه برین تو غرفه ی بچه ها، کمکه خانوما کنین؟
من و مطهره عم ک باهم بودیم گفتیم باش
رفتیم و بچه های گوگولی میومدن نقاشی میکشیدن و خیلی فضا معنوی بود و این بند و بساطا
تا جایی ک یهو کاغذا تموم شد و تو غرفه همه بلند شدن جايزه بگیرن ☺️
اونجا بود ک از ساعت 6ونیم تقریبا، تا نیم ساعت پیش، من و مطهره یک بندددد داد میزدیم
جایزه هارو میومدن ب زور میگرفتن
کیا؟
آدم بزرگا :/
از دسته بچه ها میکشیدن بیرون :/
اصن وضعی شده بود ک همسرم و داداششون ک اومدن تو، ی ذره داد زدن رفتن بیرون
همسرم میگف اومدم تو دیدم مطهره خانوم داره سره بچه ها و آدم بزرگا داد میزنه ی لحظه ترسیدم😂😂😂
برادر شوهرم میگف اومدم تو دیدم فاطمه خانوم و مطهره خانوم و دوسه تا خانومه دیگه همینجوری دارن داد میزنن
آخه اونوره غرفه جوب بود، این ننه ها و ننه بزرگا میومدن تو صفه بچه هارو هول میدادن
دلم میخواس همه رو پاره کنم
بعد اصله برنامه برا مسجد بود، ی مدرسه ای هست اونجا، اون افتاده بود سره لج با مسجد، آهنگ گذاشته بود عروسک ازین تن پوشا آورده بود اونا میرقصیدن، مسجد مداح آورده بود مولودی میخوندن دست میزدن :/
مسئول صوت مدرسه امشب سالم نمیره خونش🙂😂
هرکیو از بچه های مسجد میدیدم، یکی داش جلوشو میگرف نره دعوا🙂😂
ی امروزو گفتم تا جونم در بیاد بخوابم، هیچ کاریم نکنم
از ساعت 5 صب این سومین یا چهارمین باریه ک از خواب بیدار شدم و در حال تلاش برا ب زور خوابوندنه خودمم:/
بقیه ی روزا ی راست از 5ونیم تا 1 بعد از ظهر ی جوری خوابم ک وقت نمیشه حتا بلن شم ناهار درس کنم، همش دعا میکنم همسرم دیر برسن ک ناهار درست شده باشه
ی امروز ک قرار نیس ناهار درس کنم و کل هفته پیشو منتظره امروز بودم، یا مامور آب میاد زنگ درو میزنه پرام میریزه یا دسشوییم میگیره یا کلن الکی بیدار میشم :///
واقعن چندددد باررررر خودمو ب زورررر خدا میدونه خوابوندم
خوابم میومدا ینی اگ زور نمیزدمم خوابم میبرد، ولی بسکه بیدار شدم میترسیدم خوابم بپره