بقیه ی روزا ی راست از 5ونیم تا 1 بعد از ظهر ی جوری خوابم ک وقت نمیشه حتا بلن شم ناهار درس کنم، همش دعا میکنم همسرم دیر برسن ک ناهار درست شده باشه
ی امروز ک قرار نیس ناهار درس کنم و کل هفته پیشو منتظره امروز بودم، یا مامور آب میاد زنگ درو میزنه پرام میریزه یا دسشوییم میگیره یا کلن الکی بیدار میشم :///
واقعن چندددد باررررر خودمو ب زورررر خدا میدونه خوابوندم
خوابم میومدا ینی اگ زور نمیزدمم خوابم میبرد، ولی بسکه بیدار شدم میترسیدم خوابم بپره
تو این چن روزه من گوشیم رد داده بود اذان نمیگف بادصبام
امرو نماز صب، نماز ظهر، آلارم های مختلف همه رو هم اجرا کرد گوشیم هم ب طرز عجیبی من صدای همشونو میشنیدم :/
کلن میخوام بگم ک تف تو برنامه ریزی برای خواب😊
دیرو تا اذان مغرب ی جایی تو پیروزی بودیم ی کاری داشتیم، از اذان ب بعد من و مطهره و همسرم و برادرشوهر کوچیکم باهم با ماشین راه افتادیم برا مهمونی 10 کیلومتری
بعد ما تقریبا 7و بیست دیقه اینا از اونجا راه افتادیم، ساعت 9ونیم رسیدیم میدون بهارستان :////
خیییلللیییی خیییلللیییی ترافیک بود
بعد خلاصه کاره خدا تو کوچه پس کوچه های بهارستان ماشینو تونستیم پارک کنیم.
از بهارستان راه افتادیم تاااا میدون فردوسی
هر موکبی هرچیزی میداد وایمستادیم میگرفتیم چون بخاطر اون کارمون تو پیروزی، ناهار نخورده بودیم و داشتیم شهید میشدیم😂
ماشاالله ماشاالله ماشاالله چقدددد امسال وفور نعمت و برکت امیرالمؤمنین بود.
ازین برکت همین بس ک هرکیو میدیدی یکی ی هندونه ی گندهههه دستش بود 😂😂😂
بعد دیگ یهو برادر شوهرم اون وسط داد زد گف داداشششش دسشویی دارمم (8سالشه)
حالا ما هی میفرستادیمش تو بازیا تا یادش بره
دیگ رسیدیم میدون فردوسی گف داداش دیگ نمیشه داره میریزه😂😂
همسرم گف خب کجا ببرمتتت یهو دیدم دره مترو بازه. گفتم بدویین برین پایین
ساعت 11 شده بود و مام اصن حواسمون نبود ک نماز نخوندیم
زنگ زدم ب همسرم گفتم من و مطهره عم بیایم پایین نمازخونه اگ درش بازه نماز بخونیم؟ گف آره بیاین وضو دارین؟ گفتیم آره. دیگ دوتایی رفتیم پایین و نمازمونو خوندیم و اومدیم برگردیم بالا، گفتم خو با مترو بریم دروازه دولت نزدیک تره ب ماشین