{*نُودِلیــت*}
#من_و_شما راستش من خودم معترض هستم و مخالف حجاب و نظامم و کلا عقایدم با تو فرق میکنه ولی باهات حال
#من_و_شما
https://eitaa.com/nodelites/4268 راست میگه منم خیلی عقایدم مثل تو نیست ولی خیلی چنلت رو و شخصیتت رو دوست دارم😂😐
-----
میگن دیوونه ها همو جذب میکنن
مام ک همه دیوونه😂😂😂😂
#من_و_شما
از زایمان یه کم بگو... سزارین که شدی بیهوشت کردن؟ یا فقط بی حس؟ هزینه ش چقدر بود؟
-----
کلن روند زایمانم خیلی باحال بود. چ وقتی ک در حال درد کشیدن تو بخش طبیعی بودم، چ وقتی ک دکتر اومد گف کنکله بریم برا سزارین😂
موقه ی عملم برا سزارینم انقد با دکتر حرف زدیم دوتایی ک دیگ خسته شده بودم😂
و اینکه بله بی حسی بودمو حالمم خوب بود و فقد بخاطر دارو ی ذره تهش حالت تهوع داشتم ک انقد بیحس بودم نمیتونستم زور بزنم ک بالا بیارم یا حتا سرفه کنم
هزینشم ی چیز متوسطی شد
ولی اون لحظه ای ک داش بدنم بیحس میشد ی لحظه خیلی ترسیدم حقیقتن. ن ک از آمپول و ایناها ن، از اینکه اگ مثلا من قرار باشه کل عمرمو اینجوری بگذرونم ک فقد بتونم گردنمو تکون بدم، باید چ غلطی بکنم بعدش؟
و واقعا خیییلللیییی اول تا آخرش ب فکر جانبازانی قطع نخاعی بودم و واقعا خیلی دلم براشون میسوخت
بعد از عمل، تو ریکاوری من چون بیهوش نشده بودم و منتظر بودم زودتر برم پایین ک زینب و در واقع بابای زینبو ببینم🌚 اصن خوابم نمیومد و فقد برا اینکه حوصلم سر رفته بود، از یک ساعت و نیمی ک بهم تحمیل شد اونجا باشم، نزدیک نیم ساعتش خودمو ب زور خوابوندم ک حوصلم سر نره
تو اون مدت هی تلاش میکردم بدن خودمو جابجا کنم
چون منو کج گذاشته بودن رو تخت و این کج بودنه رو مخم بود😐😂
هی تلاش میکردم ی قسمتی از بدنمو تکون بدم... خیلی حس بدیه ک تو زور بزنی و هیچ بخشی از ارادت، رو جسمت تاثیر نذاره... اونم جسمی ک تا نیم ساعت پیش داشتی باهاش هلی کوپتری میزدی و دو دیقه رو پات بند نبودی :)
فقد هی میگفتم الهی بمیرم برا اون بنده های خدا ک 40 ساله افتادن رو تخت و هیچ کاریم از دستشون بر نمیاد🥲🥲
ولی بازم هرچی باشه، بی حسی خییللیی بهتر از بیهوشیه
من انقد حرف دارم ک اگ بیهوش بشم و بعدش ب هوش بیام و اون حرفارو بزنم، اول شوهرم طلاقم میده، بعد مامان بابام اسممو از شناسنامشون در میارن، بعد عمو و عمه و خاله و دایی و همسایه و هرکی منو میشناسه ازم اعلام برائت میکنه🙂😂
هاهاهااا
این پیامارو وقتی داشتم مینوشتم، قبلش زینبو عوض کردم
بعد همزمان با نوشتنه پیاما، داش شیر میخورد و دسشویی میکرد
الان همچنان داره دسشویی میکنه🙂😂 فک کنم باز باید عوضش کنم اینجوری ک بوی خوشش میاد🙂🙂✨✨✨✨
از رو پشتبوم این حسینیه ی بغل خونمون ک کنار پنجره ی اتاق خوابه ماس داره صداهای عجیب غریب میاد و این داره پشمای منو میریزونه✨
میبینم تولد ی بنده خداییه ک تمام تلاشمو کردم تولد بچم باهاش تو ی روز نشه🌚😂
ازونجایی ک شب شهادت حضرت رقیس تولدتو تبریک نمیگم مطهره خانوم ببینم خودت شعورت میرسه یا ن🌚✨
این دو سه شب، با دو سه تا چیز خییللییی ترسیدم.
اول اینکه دیشب خواب بودم، زینبو سمت راستم تو تخت خودش خوابونده بودم، خودمم ب پهلوی چپم خوابیده بودم و خوابم رفته بود.
بعد یهو ی صدای غر شنیدم ازش و وقتی چشمو واکردم دیدم جلوم نیست 🙂
ی لحظه فک کردم بچه از بین تخت ما و خودش افتاده رو زمین... هیچی دیگ این بود ک سکته ناقص و زدم واقعا.
یکیم امشب
داشتم لباسشو عوض میکردم یهو ی جییییغ بنفششششش کشید :/ انقددد ازین جیغه و اینکه وای یا امام حسین چیکارش کردم ک اینجوری جیغ زده، ترسیدم ک یهو گریم گرف ://
هی همسرم میگفتن چی شد؟ گفتم نمیدونم بابا خله نکبت یهو جیغ زد. و از ترسم زدم زیر گریه :////