eitaa logo
{*نُودِلیــت*}
106 دنبال‌کننده
689 عکس
125 ویدیو
1 فایل
بسم رب الحسین(ع)... من ♡حسینی♡ شده ی دست امام ♡حسنم(ع)♡ :) شاید یهویی دلت بخواد باهام حرف بزنی! اینم راه ارتباطی ناشناس من و شما👇🏻 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1k1e07e&btn=Nodelit ورود برادران اخوی ممنوع🤝🏻 پیگرد شرعی داره😐✌🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
بعد از عمل، تو ریکاوری من چون بیهوش نشده بودم و منتظر بودم زودتر برم پایین ک زینب و در واقع بابای زینبو ببینم🌚 اصن خوابم نمیومد و فقد برا اینکه حوصلم سر رفته بود، از یک ساعت و نیمی ک بهم تحمیل شد اونجا باشم، نزدیک نیم ساعتش خودمو ب زور خوابوندم ک حوصلم سر نره
تو اون مدت هی تلاش میکردم بدن خودمو جابجا کنم چون منو کج گذاشته بودن رو تخت و این کج بودنه رو مخم بود😐😂 هی تلاش میکردم ی قسمتی از بدنمو تکون بدم... خیلی حس بدیه ک تو زور بزنی و هیچ بخشی از ارادت، رو جسمت تاثیر نذاره... اونم جسمی ک تا نیم ساعت پیش داشتی باهاش هلی کوپتری میزدی و دو دیقه رو پات بند نبودی :)
فقد هی میگفتم الهی بمیرم برا اون بنده های خدا ک 40 ساله افتادن رو تخت و هیچ کاریم از دستشون بر نمیاد🥲🥲
ولی بازم هرچی باشه، بی حسی خییللیی بهتر از بیهوشیه من انقد حرف دارم ک اگ بیهوش بشم و بعدش ب هوش بیام و اون حرفارو بزنم، اول شوهرم طلاقم میده، بعد مامان بابام اسممو از شناسنامشون در میارن، بعد عمو و عمه و خاله و دایی و همسایه و هرکی منو میشناسه ازم اعلام برائت میکنه🙂😂
پناه میبرم ب خدا از گرمایی ک داره پارم میکنه✨
هاهاهااا این پیامارو وقتی داشتم می‌نوشتم، قبلش زینبو عوض کردم بعد همزمان با نوشتنه پیاما، داش شیر می‌خورد و دسشویی میکرد الان همچنان داره دسشویی میکنه🙂😂 فک کنم باز باید عوضش کنم اینجوری ک بوی خوشش میاد🙂🙂✨✨✨✨
از رو پشت‌بوم این حسینیه ی بغل خونمون ک کنار پنجره ی اتاق خوابه ماس داره صداهای عجیب غریب میاد و این داره پشمای منو میریزونه✨
میبینم تولد ی بنده خداییه ک تمام تلاشمو کردم تولد بچم باهاش تو ی روز نشه🌚😂 ازونجایی ک شب شهادت حضرت رقیس تولدتو تبریک نمیگم مطهره خانوم ببینم خودت شعورت میرسه یا ن🌚✨
این دو سه شب، با دو سه تا چیز خییللییی ترسیدم. اول اینکه دیشب خواب بودم، زینبو سمت راستم تو تخت خودش خوابونده بودم، خودمم ب پهلوی چپم خوابیده بودم و خوابم رفته بود. بعد یهو ی صدای غر شنیدم ازش و وقتی چشمو واکردم دیدم جلوم نیست 🙂 ی لحظه فک کردم بچه از بین تخت ما و خودش افتاده رو زمین... هیچی دیگ این بود ک سکته ناقص و زدم واقعا. یکیم امشب داشتم لباسشو عوض میکردم یهو ی جییییغ بنفششششش کشید :/ انقددد ازین جیغه و اینکه وای یا امام حسین چیکارش کردم ک اینجوری جیغ زده، ترسیدم ک یهو گریم گرف :// هی همسرم میگفتن چی شد؟ گفتم نمیدونم بابا خله نکبت یهو جیغ زد. و از ترسم زدم زیر گریه :////
این دوتا اتفاق جزء ترسناک ترین اتفاقای عجیب این چن شبه برا من بوده.
شاید منه دو هفته پیش، می‌فهمید چقد دو هفته دیگ همه چی براش جدیده و ی حسایی توم قراره ایجاد بشه ک تاحالا حتا نمیتونستم بهشون فکر بکنم، هیچ کودوم از پیاما و حرفامو درک نمی‌کرد :)
چرا انقد سکوت پیشه کردین؟