هاهاهااا
این پیامارو وقتی داشتم مینوشتم، قبلش زینبو عوض کردم
بعد همزمان با نوشتنه پیاما، داش شیر میخورد و دسشویی میکرد
الان همچنان داره دسشویی میکنه🙂😂 فک کنم باز باید عوضش کنم اینجوری ک بوی خوشش میاد🙂🙂✨✨✨✨
از رو پشتبوم این حسینیه ی بغل خونمون ک کنار پنجره ی اتاق خوابه ماس داره صداهای عجیب غریب میاد و این داره پشمای منو میریزونه✨
میبینم تولد ی بنده خداییه ک تمام تلاشمو کردم تولد بچم باهاش تو ی روز نشه🌚😂
ازونجایی ک شب شهادت حضرت رقیس تولدتو تبریک نمیگم مطهره خانوم ببینم خودت شعورت میرسه یا ن🌚✨
این دو سه شب، با دو سه تا چیز خییللییی ترسیدم.
اول اینکه دیشب خواب بودم، زینبو سمت راستم تو تخت خودش خوابونده بودم، خودمم ب پهلوی چپم خوابیده بودم و خوابم رفته بود.
بعد یهو ی صدای غر شنیدم ازش و وقتی چشمو واکردم دیدم جلوم نیست 🙂
ی لحظه فک کردم بچه از بین تخت ما و خودش افتاده رو زمین... هیچی دیگ این بود ک سکته ناقص و زدم واقعا.
یکیم امشب
داشتم لباسشو عوض میکردم یهو ی جییییغ بنفششششش کشید :/ انقددد ازین جیغه و اینکه وای یا امام حسین چیکارش کردم ک اینجوری جیغ زده، ترسیدم ک یهو گریم گرف ://
هی همسرم میگفتن چی شد؟ گفتم نمیدونم بابا خله نکبت یهو جیغ زد. و از ترسم زدم زیر گریه :////
شاید منه دو هفته پیش، میفهمید چقد دو هفته دیگ همه چی براش جدیده و ی حسایی توم قراره ایجاد بشه ک تاحالا حتا نمیتونستم بهشون فکر بکنم، هیچ کودوم از پیاما و حرفامو درک نمیکرد :)
امشب زینبو برا زردی بردیم بیمارستان کودکان ک همونجا اگ احتیاج بود، ببریمش برا آزمایش
زنیکه ی گاوه مسئول تریاژه اونجا، برگش گف برا چی اومدین؟ گفتیم حس کردیم ی ذره زرده بچه
برگش دست کشید رو تنش گف ی ذره ک ن زرده این بچه، آزمایش داده بودین قبلا؟
گفتیم آره شنبه همینجا آزمایش داد. گف چند بود؟ گفتیم 10/9 گف بستریش نکردین همون موقه؟ :/ گفتیم ن. گف الان دکتر ببینه میگه بستری
اومدیم بیرون ازونجا دلم میخواس برگردم فوش جد و آباد بدم بهش 😒
10 ب بالارو تازه میگن ی ذره خطرناکه
این بچه لب مرز بود اینجوری خودشو چیز کرد زنک
بعد ازونجا ب بعد بود ک حس میکردم یک لحظه از معاینه ی دکتر یا تو بغل خودم گرفتنشو نمیتونم با دیگران شریک بشم