امشب زینبو برا زردی بردیم بیمارستان کودکان ک همونجا اگ احتیاج بود، ببریمش برا آزمایش
زنیکه ی گاوه مسئول تریاژه اونجا، برگش گف برا چی اومدین؟ گفتیم حس کردیم ی ذره زرده بچه
برگش دست کشید رو تنش گف ی ذره ک ن زرده این بچه، آزمایش داده بودین قبلا؟
گفتیم آره شنبه همینجا آزمایش داد. گف چند بود؟ گفتیم 10/9 گف بستریش نکردین همون موقه؟ :/ گفتیم ن. گف الان دکتر ببینه میگه بستری
اومدیم بیرون ازونجا دلم میخواس برگردم فوش جد و آباد بدم بهش 😒
10 ب بالارو تازه میگن ی ذره خطرناکه
این بچه لب مرز بود اینجوری خودشو چیز کرد زنک
بعد ازونجا ب بعد بود ک حس میکردم یک لحظه از معاینه ی دکتر یا تو بغل خودم گرفتنشو نمیتونم با دیگران شریک بشم
از بغل خودم ب هیشکی نمیدادمش و 60 تا پله ی رو مخخخخ و. تا آزمایشگاه رفتم پایین بدون اینکه بذارم کسی بهم بگه نیا✨
میخواستم موقه ی آزمایش تو باشم ک آقاهه بیرونمون کرد
بالا موقه ی معاینه همسرم هی میگفتن کارشون با شما و بچه تموم شده، شما برین بیرون من میام
میگفتم نمیخواد همینجا وایسادم دیگه. هی گفتن هی گفتم ن وایمیستم
آخر سر اومدیم خونه گفتن چرا حرف گوش نمیدی؟ گفتم حس کردم دارین منو بیرون میکنین ک ی چیزی بپرسین ک من نباید بدونم و زارتی زدم زیر گریه🥲😭
حس وابستگی همیشه اولین حسی بوده ک تو همه ی شرایط زندگیم سراغم اومده
ولی حس وابستگیم ب زینب با وابستگیم ب هرکس و هرچیز دیگه ای فرق داره.
دقیقن عینه باباش!
همون قدری ک فک نمیکنم بدون باباش زنده بمونم، همونقدرم فکر نمیکنم بتونم بدون این بچه ک تازه 8 روزه تو بغلمه زندگی کنم :)