10 ب بالارو تازه میگن ی ذره خطرناکه
این بچه لب مرز بود اینجوری خودشو چیز کرد زنک
بعد ازونجا ب بعد بود ک حس میکردم یک لحظه از معاینه ی دکتر یا تو بغل خودم گرفتنشو نمیتونم با دیگران شریک بشم
از بغل خودم ب هیشکی نمیدادمش و 60 تا پله ی رو مخخخخ و. تا آزمایشگاه رفتم پایین بدون اینکه بذارم کسی بهم بگه نیا✨
میخواستم موقه ی آزمایش تو باشم ک آقاهه بیرونمون کرد
بالا موقه ی معاینه همسرم هی میگفتن کارشون با شما و بچه تموم شده، شما برین بیرون من میام
میگفتم نمیخواد همینجا وایسادم دیگه. هی گفتن هی گفتم ن وایمیستم
آخر سر اومدیم خونه گفتن چرا حرف گوش نمیدی؟ گفتم حس کردم دارین منو بیرون میکنین ک ی چیزی بپرسین ک من نباید بدونم و زارتی زدم زیر گریه🥲😭
حس وابستگی همیشه اولین حسی بوده ک تو همه ی شرایط زندگیم سراغم اومده
ولی حس وابستگیم ب زینب با وابستگیم ب هرکس و هرچیز دیگه ای فرق داره.
دقیقن عینه باباش!
همون قدری ک فک نمیکنم بدون باباش زنده بمونم، همونقدرم فکر نمیکنم بتونم بدون این بچه ک تازه 8 روزه تو بغلمه زندگی کنم :)
{*نُودِلیــت*}
چرا انقد سکوت پیشه کردین؟
#من_و_شما
چون حرفی نداریم🤣
-----
سعی کنین داشته باشین🙂🤝
#من_و_شما
فاطمه تو ارمی ای?
-----
با نام و یاد خدا
چون چن وقته خیلی نتم زارتی تموم شده یا حوصله نداشتم، خیلی پیگیری نداشتم ببینم چ خبره