دریغ از ذره ای اهمیت ک هفته پیش کل فامیلای بابام باهم رفتن کربلا و فرداعم کل فامیلای مامانم باهم میرن✨
چرا اون لحظه ای ک دلم میخواد زینبی خوابه رو از بغلم جدا کنم و بذارم زمین ک بخوابه، یهو بلند میشه و جیغغغغغغ میزنه؟
برق میگیرتش؟ :/
دلم را نمایشگاه پارسال تنگ شده
واقعا خوده تایمه نمایشگا هیچی، وقتایی ک خسته و کوفته از نمایشگاه برمیگشتیم نمیدونم چرا انقددد ب من میچسبید🥲🥲
وای یاده یکی از روزاش افتادم🙂😂
داداشم و پسر عمم و من و مطهره 4 تایی با مترو رفتیم نمایشگاه و قرار بود تا ایستگاه جهاد بریم و بقیشو همسرم اینا بیان دنبالمون
بعد ما کاغذ رنگی بسته بندی کرده بودیم و داده بودیم دسته پسرا
بعد من و مطهره رفتیم تو زنونه و نزدیکترین جایی ک ب مردا میشد تو قطار، نشستیم ک علی و محمد(پسرعمم)و گم نکنیم و حواسمون باشه برا پیاده شدن
بعد این دوتا پسرا شرف نذاشتن برا من
این کاغذارو گرفته بودن دستشون تو مترو هی میرفتن مث دیوانه ها کنار ملت و غیر مستقیم میگفتن کاغذ بخرین ازمون 🙂😂
بعد از مترو اومدیم بیرون و جلو دره ایستگاه جهاد منتظر وایساده بودیم، یهو اینا گرفتن اون وسط نشستنو شرو کردن ادای دستفروشی دروردن🙂😂😂😂
هیچی دیگ
من واقعا میخواستم تمام تلاشمو کنم ازین دوتا خل و چل دوری کنم ولی نشد🙂✨