١ آقا ما گفتیم شب آخریه مسافرتمون بازم بریم لب دریا
امروز از صب ک ینی از 2و3 نصفه شب بارون شدیدی گرفته بود و ی بندددد بارید🤝
ینی تقریبا هیچ کاری نتونستیم بکنیم و کلن تو خونه نشسته بودیم، بجز برا ناهار و شام ک یکم فر خوردیم
٢ بعد ما بعد از شام گفتیم ی سر بریم زغال و سیب زمینی و اینا بگيريم برا لب آب ک مث دیشب بزنیم بر بدن
خلاصه رفتیم و گرفتیم و اومدیم طرف جامون، ی جایی و ی چن دیقه ماشینو خاموش کردیم 😇
و از اینجا ب بعد اصل داستان شرو میشه
٩ ولی هنو سیب زمینیا آماده نشده بودن 🥲
خلاصههه کلی گذشت و ما تصمیم گرفتیم راه بیوفتیم
تقریبا ساعت 1 و رب 1ونیم اینا بود
٣ آره خلاصه ماشین خاموش شد و دیگ روشن نشد
و ازونجایی ک فرزند دلبندمان انگشتشو گذاشته بود رو دکمه ی جیغغغغ، بنده پیاده شدم و رفتم طرف اتاقمون. بعد حالا گوشیمم 5،6 درصد شارژ داشت و شارژرمو تو ماشین جا گذاشته بودم 😘
۵ خلاصه یکم موندیم گوشیامون شارژ شن ک میریم لب آب شارژ داشته باشیم، بعدم زود جم کردیم و رفتیم
١۴ خلاصه با هزاررررر زور و زحمتتتتت ماشین ساعت ی رب ب 2 روشن شد و مارو سگای لب ساحل نخوردن 🙂😇
رسیدیم خونه جفتمون تو بیجون ترین حالت ممکنمون بودیم و نمیدونم الان ک 3 صبه چرا نمیخوابم 😉
۶ بازم رفتیم همونجایی ک شبای قبل میرفتیم و نشستیم و بند و بساط و پهن کردیم و از شدت بارون تماممم شن های ساحل شده بودن گل خالی و شهید شدیم تا ی چاله کندیم ک بشه زغال ریخت توشو کتریمونو بذاریم
٨ تازه چایی آماده شده بود ولی من دیگ از صدای زینب و اینکه سرد بود نمیتونستم بیام بیرون راه برم آروم شه و همه ی اینا، رد داده بودم و گفتم چایی بخوریم بریم