eitaa logo
{*نُودِلیــت*}
106 دنبال‌کننده
692 عکس
125 ویدیو
1 فایل
بسم رب الحسین(ع)... من ♡حسینی♡ شده ی دست امام ♡حسنم(ع)♡ :) شاید یهویی دلت بخواد باهام حرف بزنی! اینم راه ارتباطی ناشناس من و شما👇🏻 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1k1e07e&btn=Nodelit ورود برادران اخوی ممنوع🤝🏻 پیگرد شرعی داره😐✌🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
٩ ولی هنو سیب زمینیا آماده نشده بودن 🥲 خلاصههه کلی گذشت و ما تصمیم گرفتیم راه بیوفتیم تقریبا ساعت 1 و رب 1ونیم اینا بود
٣ آره خلاصه ماشین خاموش شد و دیگ روشن نشد و ازونجایی ک فرزند دلبندمان انگشتشو گذاشته بود رو دکمه ی جیغغغغ، بنده پیاده شدم و رفتم طرف اتاقمون. بعد حالا گوشیمم 5،6 درصد شارژ داشت و شارژرمو تو ماشین جا گذاشته بودم 😘
۵ خلاصه یکم موندیم گوشیامون شارژ شن ک میریم لب آب شارژ داشته باشیم، بعدم زود جم کردیم و رفتیم
١۴ خلاصه با هزاررررر زور و زحمتتتتت ماشین ساعت ی رب ب 2 روشن شد و مارو سگای لب ساحل نخوردن 🙂😇
رسیدیم خونه جفتمون تو بیجون ترین حالت ممکنمون بودیم و نمیدونم الان ک 3 صبه چرا نمیخوابم 😉
۶ بازم رفتیم همونجایی ک شبای قبل میرفتیم و نشستیم و بند و بساط و پهن کردیم و از شدت بارون تماممم شن های ساحل شده بودن گل خالی و شهید شدیم تا ی چاله کندیم ک بشه زغال ریخت توشو کتریمونو بذاریم
٨ تازه چایی آماده شده بود ولی من دیگ از صدای زینب و اینکه سرد بود نمیتونستم بیام بیرون راه برم آروم شه و همه ی اینا، رد داده بودم و گفتم چایی بخوریم بریم
شب شما بخیر😊🚬
١٢ اون وسط من هی ب همسرم تا ی ذره سرعت دوییدنمون میرف بالا میگفتم برن سوار شن استارت بزنن بعد خیلی زود میگفتم چون زینب تو ماشین بود 😊
۴ی چن دیقه تنهایی بودم و اومدم از خونه برم بیرون ک حداقل شارژرمو وردارم، دیدم صدا پارک شدن ماشین اومد و خداروشکر ماشین روشن شده بود
١١ اصل داستان این بود ک ما اومدیم راه بیوفتیم دیدیم ماشین هرکاری میکنیم روشن نمیشه 🥰 دیگ من هی از جلو ماشینو هل دادم ک یکم از دم آب بریم عقب تر و ماشینو چرخوندیم ک ب موازات دریا بشه ک بتونیم مسافت زیاد بدوییم برا روشن شدنش
١٠ بعد تو کل این مدت من کلن همش داشتم با پرام خدافظی میکردم بس‌که تو اون تاریکی حس کردم یهو یکی از بغل پنجره ی ماشین رد شده 😀 ی بارم ک یهو همسرم دیدن ی سگ کنار کریر زینب بوده😇 ولی خب زینب بغل من بود و تو ماشین بودیم 🤲🏻