رسیدیم خونه جفتمون تو بیجون ترین حالت ممکنمون بودیم و نمیدونم الان ک 3 صبه چرا نمیخوابم 😉
۶ بازم رفتیم همونجایی ک شبای قبل میرفتیم و نشستیم و بند و بساط و پهن کردیم و از شدت بارون تماممم شن های ساحل شده بودن گل خالی و شهید شدیم تا ی چاله کندیم ک بشه زغال ریخت توشو کتریمونو بذاریم
٨ تازه چایی آماده شده بود ولی من دیگ از صدای زینب و اینکه سرد بود نمیتونستم بیام بیرون راه برم آروم شه و همه ی اینا، رد داده بودم و گفتم چایی بخوریم بریم
١٢ اون وسط من هی ب همسرم تا ی ذره سرعت دوییدنمون میرف بالا میگفتم برن سوار شن استارت بزنن
بعد خیلی زود میگفتم
چون زینب تو ماشین بود 😊
۴ی چن دیقه تنهایی بودم و اومدم از خونه برم بیرون ک حداقل شارژرمو وردارم، دیدم صدا پارک شدن ماشین اومد و خداروشکر ماشین روشن شده بود
١١ اصل داستان این بود ک ما اومدیم راه بیوفتیم دیدیم ماشین هرکاری میکنیم روشن نمیشه 🥰
دیگ من هی از جلو ماشینو هل دادم ک یکم از دم آب بریم عقب تر و ماشینو چرخوندیم ک ب موازات دریا بشه ک بتونیم مسافت زیاد بدوییم برا روشن شدنش
١٠ بعد تو کل این مدت من کلن همش داشتم با پرام خدافظی میکردم بسکه تو اون تاریکی حس کردم یهو یکی از بغل پنجره ی ماشین رد شده 😀 ی بارم ک یهو همسرم دیدن ی سگ کنار کریر زینب بوده😇 ولی خب زینب بغل من بود و تو ماشین بودیم 🤲🏻
٧ تا کتری و گذاشتیم زینب جان شرو کردن ب نواختن آواز همیشگی 😇😄
رفتم نشستم تو ماشین ک یخ نکنه زینب و تا لحظه ی آخر کلن زینب یک بند جیغ زد و آرومم نشد
١٣ دیگ ی جا یهو گفتم برین سوار شین
و ماشین افتاد تو ی چاله ی شنی ک شده بود گِل و گیر کرد😗
ی آقاهه رو تو تاریکیه نصفه شب لب آب دیدیم و صداش کردیم ی ذره بیا کمک
الان نمیدونم جاری بودم یا دختر دایی
زنگ زدم ب مطهره ک خوابه میگم نرو تو سایت سنجش تا من بیام 🌚😂