از دانشکده اومدم بیرون رفتم کلی گشتم انتشارات دانشگاه رو پیدا کردم دادم از صفه اول شناسنامه ی خودم و اون صفه ای ک اسم بچه توش بود کپی بگیره. بعد یارو گف من تا ی رب ب یک هستم نامه و کپی رو بیار، حالا ساعت چند بود؟ 12ورب :/
بعد رفتم دادم بهش گف اینکه تاریخ تولد بچه توش نیس 🙂
میخواستم دستمو بندازم تو دهنش از پهنا پاره کنم دهنشو🙂✨
گفتم عه نمیدونستم 24 مرداد همین امسال ب دنیا اومده
گف برو از شناسنامه دخترت کپی بگیر تا آخر هفته با نامت برسون بهم بقیشو برات حل میکنم.
گفتم باشه و رفتم باز انتشارات کپی گرفتم و نشستم با دوستام ی نامه نوشتم پرههه هندونه ی زیر بغل برا اساتید🙂😂😂😂
بعدم چون دیگ داشتم از گرما پاره میشدم و اخلاق ناب محمدیم ب اخلاق سگی نزدیک و نزدیک تر میشد ب بچه ها گفتم بیاین بريم سلف هم بقیه دوستام اونجا بودن هم هوا خنک بود و اسپیلت داش
حالا این بچه مث گوشت قربونی از بغل این میرف بغله اون از بغله اون میرف بغله این 🙂😂
ب هدا زنگ زدم میگم بیا زینب و ببین ذوق کن. بعد انقد درگیر کارای خودم بودم حواسم نبود این بار اولشه داره زینبو میبینه. الان یادم اومد کلی امرو ازش کار کشیدم و نذاشتم راحت باشه😊😂
ولی دوست عزیز حقته. بلخره بعد از 60 سال ک منو دیدی باید کار کنی کاررر😔🚬
هدایت شده از سوگند (약속)
منطقیه🗿
اره من تا وقتی بهش گفت برو شناسنامه کپی کن باهاش بودم بعد رفتم ناهار بخورم بعد کلا یادم رفت بپرسم چی شد دیگه🗿✨
{*نُودِلیــت*}
منطقیه🗿 اره من تا وقتی بهش گفت برو شناسنامه کپی کن باهاش بودم بعد رفتم ناهار بخورم بعد کلا یادم رفت
ولی هدا قیافش داددد میزنه اول زندگیشه 🙂😂😂😂
چون اصلااا حال نداره بیاد دانشگاه و همش ب فکر خونه و کار و ناهار و نظم و ترتیبه😂😂😂