الان دلم میخواس الان یه بعد از ظهر زمستونی بود و دوتا فنجون چایی میریختم میرفتیم میشستیم رو صندلیای تاپیمون تو بالکن خونمونو ویو رو ب ی محوطه ی بزرگه برفیو یکم دوتایی باهم صحبت میکردیم و بعدم من میل و کاموامو برمیداشتم شرو میکردم ب بافتن شالگردنی که قراره برا نوم ببافم و از فنجونه بخار بلند میشد 🥲
ولی حیف ک ساعت 3 نصفه شبه و خوابم نمیره و کلی فکر و خیال تو مغزم در حال رژه رفتنه و سرم درد میکنه و دلم میخواد خوابم بره و تنهامو غمم گینه و حوصله ی هیشکی و هیچیو ندارم ✨