#من_و_شما
چشم دعا میکنیم ولی شما هم هرچی شد بگو لطفا. حقیقتا نگران شدم.
-----
ممنان. گفتم خداروشکر چیزیشون نشده خیلی.
فقد استخون کف پای مامانم شکست
#من_و_شما
مطمئنی زینب جون میخواد؟ مامانش احیانا نمیخواد؟؟؟؟؟🤣🤣🤣
-----
بعلههههه. خنده مطهره دید. هی زینب میگف اونقه اینقه😂😂😂
در یخچالو باز کرد گفتم مامان جان چی میخوای. دو سه تا ازین شکلات خفنای جاهازشو دید گف ازینا میخوام ولی خاله مطهره اسب بود نذاش بخوره بچم😔
خواب و بیدار بودم بابام و داداشم هی صدام میکردن برا نماز صب بعد من خیلی بیهوش بودم نمیتونستم پاشم
بعد هیچی دیگ
نمیدونم چجوری از رو زینب رو تختم پریدم پایین وایسادم میگم چی بودددد
انقددد حالم بد شد ک ب علی گفتم برام ی لیوان آب بیاره تا نمازم قضا نشده پاشم همونجا وضو بگیرم بخونم
#من_و_شما
https://eitaa.com/nodelite/5897 ایشون بچه ی دبیر ما هستن ، کاشکی اون روز یه سری اتفاقات نمی افتاد می تونستم بیام ببینمت ✨🥲🥲 من خودم نتونستم بیام
-----
عه مادرشون معلمن؟ نمیدونستم 🥲
البته ما ک داشتیم برمیگشتیم تقریبا داشتن خانواده شون میومدن. پدر و مادرشون ن ولی فامیلاشون بودن.
خیلی دوس دارم مادرشونو ببینم ولی نشده ک بشه