میگفتم ی چی بدین من بخورم زودتر چون حس میکنم اگ زینب شیر بخوره من بعدش غش میکنم
ک همینم داش میشد
زینب دیگ خیلی گریه کرد و مجبور شدم شیرش بدم و داشتم بیهوش میشدم
بعد دیگ خوابیدیم و برا نماز مغرب مامانم اینا یهو اومدن پیش ما و بیدارمون کردن
برا زینب سرلاک برنج و گندم گرفتیم
برنجه رو باز کردم خودم خیلی دوس نداشتم
چون من خیییلللیییی دوس دارم سرلاکو
ولی فک کنم زینب دوس داش
تو حرم من چون با چادر لبنانی و نقاب بودم هی فک میکردن من عربم
بعد هی تند تند این زنا میگفتن زینبو بگیرم بالا ک چون شلوغه اذیت نشیم