ک همینم داش میشد
زینب دیگ خیلی گریه کرد و مجبور شدم شیرش بدم و داشتم بیهوش میشدم
بعد دیگ خوابیدیم و برا نماز مغرب مامانم اینا یهو اومدن پیش ما و بیدارمون کردن
برا زینب سرلاک برنج و گندم گرفتیم
برنجه رو باز کردم خودم خیلی دوس نداشتم
چون من خیییلللیییی دوس دارم سرلاکو
ولی فک کنم زینب دوس داش
تو حرم من چون با چادر لبنانی و نقاب بودم هی فک میکردن من عربم
بعد هی تند تند این زنا میگفتن زینبو بگیرم بالا ک چون شلوغه اذیت نشیم
بعد اونجا بود ک اگه میفهمیدم طرف چی میگه ک جواب میدادم
اگه نمیفهمیدم میگفتم مافهم آنی ایرانی 😂😂
بعد یهو میگفتن ایرانی؟ میگفتم آره و اینا و رهام میکردن در آغوش طبیعت
وای تو حرم امام حسین ی خانومه ایرانی گف حریم ضریح؟
گفتم چی؟
گف عه ایرانی این؟
گفتم بعله بنده خدا انقددد خندید نمیدونم برا چی🙂😂