دیگه ی بنده خدایی ک گف منو شب سیل میبره بسه و دیگه نذاشتن ب خوردن هفتمین چاییم پایان بدم داستان تموم شد🥲🥲
ی شب دم افطار داشتیم میرفتیم حرم، ی حسینیه تو راهمون داش دوغ و خرما میداد
بعد دوغش بسته بندی نبود، میریخ تو لیوان میداد بهمون
آقاهه ک داش میریخ ب همسرم منو نشون داد چون با کالسکه بودم جلو نیومدم و دوتا لیوان دوغ داد دستشون