الان از شدت خوشحالی نمیخوام بخوابم ولی چشمام همکاری نمیکنه و داره بسته میشه 🙂
حس میکنم تا ی جا میریم باید ی کیلو برا زینب صدقه بذارم کنار، یا کلن باید اسفند دود کنم و اینا
الانم نزدیک ی رب بود خوابم برد داشتم خواب میدیدم خاک بر سر اونم اول تا آخرش استرس بود آخرم ی پلنگ بود نمیدونم یا یوزپلنگ بود، تو تاریکی محل قدیمی مامان بزرگم اینا معلوم نبود، دوستمون اومد ب هممون حمله کنه بابام نمیدونم از کجاشون اسلحه آوردن ی تیر هوایی زدن اون حیوونه ترسید از پیش بقیه فرار کرد اومد از کوچه بره ک من رفته بودم تو کوچه قایم شده بودم و اومد بپره ب پاهام ک از خواب پریدم