من جایی بودم و چند ساعت پیش خانواده شهدا بودم. ینی همسر و فرزندای شهدا ک بیشتر با همسر شهیدا بودم
بعد یکی ازین همسرای شهدا ک شهیدشون خیلی شهید بزرگین و اگه اسمشونو بگم زارتی متوجه میشین، ولی نمیگم، تو این چند ساعت خیلی میخواس برای این تعداد خانوده ای ک اونجا بودن همه چیو جور کنه و تقریبااا همش داشت ب ی بنده خدایی ک کاراشونو انجام میداد میگف این کارو کنین، اون کارو کنین، چرا نیومدی، چرا این اینجوریه و این حرفا
ولی داشت تقریبا با بستن چشمش ب روی اینکه اونی ک پشت تلفنه و همش داره بهش میگه چشم، تمام زورشو میزد تا بچه ها و همسرای شهدا حالشون خوب باشه و بخندن
این همسرای شهداعم ک میگم هنوز مثل همون نفر قبلی، 6 ماهم تقریبا از شهادت همسراشون نمیگذره
فاصله شهادتا همه چند هفته و نهایتا یکی دو ماهه
بعد من خب راستیتش ی مقداری لجم گرفته بود. ک بابا اون طرف مقابل ک پیک نیست ک هرچی میگی از وسط ی جای پرت خودشو برسونه ب شهر فقد بخاطر مثلا ی چیز ساده ک میشه با چایی نخورد. ولی چون همسرای بقیه شهدا دلشون خواسته بود این زود زنگ میزد میگف فلان چیزو بخر بیزحمت
همونجا نشسته بودیم سره سفره یکی از اقوام یکی از همسرای شهدا برگش گف نگا فلانی و فلانی رو! اصن ی ذره گریه نمیکنن همش دارن میخندن بقیه رم میخندونن
یهو این بنده خدا برگش ب یکی دیگشون نگا کرد، دستشو گذاش رو دلش، با خنده! گف از اینتو خبر ندارن :))))
من واقعا از اول تا آخرش شرایط گریم آماده بود ولی دلم نمیخواس گریه کنم. حس میکردم بغض من بترکه بغض همشون میترکه. چون اینا دوتا دوتا باهم صحبت میکردن همینجوریش با بغض و چشای کاسه ی خون شده بود