{*نُودِلیــت*}
۲۱✨
داشتیم برمیگشتیم، بیرون دمه مترو، هدا برگش گف من نمیام شوهرم داره میاد دنبالم
گفتیم برو بابا دو قدم راهه دیگ چقد پهناوری و اسبی و ما باید الان با پا بریم شرحه شرحه شیممم و این حرفا
اون رفت، من و رفیقش مجرد بود داشتیم میرفتیم
اومدم گفتم بیا اینور بریم ی چی بخوریم. گف ن بابام داره میاد دنبالم
گفتم دهنتون سرویس دوستان و رفتم
وسط میدون شهدا همسرم زنگ زدن گفتن کجایی
گفتم وسط میدون شهدا
گفتن وایسا بیام دنبالت💃🏻💃🏻💃🏻 قشنگگگگگ تو ابرا بودم 😂💃🏻
دوستان عمیقا دست ب دعا بردارید برای نصب گاز امروز، امتحان فردام، جم شدنه خونه تا پس فردا و همه چی
ال سی دیم ک افتاد شکست، الانم ال ای دیاش داره کم کم میسوزه و من نصف صفه گوشیمو نمیبینم