بعد حسم میکردم بیدارما ولی همه چی خیلی عجیب غریب بود
یهو داشتم با همسرم حرف میزدم یهو از اتاق میرفتن بیرون
بعد شرو میکردن با ی بچه هه بازی کردن میگفتن زینب چطوری و اینا در صورتی ک منی ک تو اتاق نشسته بودم داشتم ب زینب شیر میدادم🙂