eitaa logo
نُها؛
34 دنبال‌کننده
36 عکس
22 ویدیو
0 فایل
' یَعلَمُ خائنة الاعيُن و ما تُخفي الصُّدور ' | زیر سایه‌ی حضرت مادر و شهدا ♥️ متوسل به حضرت ام البنین ؛ - تقدیرِ هرکس ، به استقامتش بستگی دارد ؛ 💘
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از شآیدآن‌روز‌ها
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسته‌ست بی‌تو دفترِ شب‌های شعرِ بیت بدرود بیتِ آخرِ شب‌های شعرِ بیت...
باران بیاورید! بهاران بیاورید! هرجا شکسته‌ای‌ست به‌سامان بیاورید! امسال هم به سنّتِ دیدارِ شعر و "ماه" شاعر بیاورید! غزل‌خوان بیاورید... قدری عوض کنید فضای حضور را امسال در حسینیه "رَیّان"*¹ بیاورید! میلاد مجتباست ولی "فَابکِ لِلحُسَین" با اشک، خون به این رگ و شریان بیاورید! در اقتدا به زخمِ عبا، جای جانماز همراه خویش، پرچم ایران بیاورید! انگشتری که نیست نخواهید از او! مباد شرمی به‌روی چهره‌ی ایشان بیاورید... گر اشک خواستید و تمنّا ز چشم‌هاش هرجا که هست نام شهیدان بیاورید! حتی به سوگ هم که نشستید، شاعران! هرگز مباد شعر پریشان بیاورید! تا خاک "بیت"،کور کند چشم خصم را امسال، بیت نه، همه طوفان بیاورید... قاموس‌های عزّت و خون را ورق زنید هر واژه‌ای که هست، به میدان بیاورید! ما رو به قلّه‌ایم، بگویید سربلند: "ای گام‌های جازده! ایمان بیاورید!" این بغض را به خانه شکستن صلاح نیست این بغض را به هرچه خیابان بیاورید! حالا به یاد کوچه‌ی "سرشور" و کودکش*² این پیر را به سمت خراسان بیاورید... *¹: رَیّان‌بن‌شبیب *²: کوچهٔ سرشور در مشهد؛ زادگاه رهبر عزیز.
- این جمعیتی که امشب شاهین شهر بود، واقعا باور نکردنی بود. یعنی یه چیزی از باورنکردنی هم فراتر.واقعا کف خودم بریده بود. زن و مرد، پیر و جوون، با حجاب و بی‌حجاب ، همه و همهههههه فقط اومده بودن بگن آقاااااا! ما ملت ایرانیم. این چیزی که تو اغتشاشات دیدید سوسک هم نبود در برابر ما. هر یه متر که ماشین میرفت فقط میگفتم ماشالله ماشالله. خودم کفم بریده بود. انصافا به جز خون حضرت آقا، چه چیزی میتونست این جمعیت رو کف خیابون بکشه؟ تازهههه ما فقط یه بخش کوچیکی رو شرکت کردیم و برگشتیم. انصافا خودم دهنم باز مونده بود... پیشنهاد میکنم برید حتما یه شب رو اگه تونستید...
کیفیت به خاطر محدودیت ایتاس*
نُها؛
-
گریه‌م از سر این نیستش که اون رفته؛ اتفاقا افتخار هم میکنم ... گریه‌ی گه‌گاه نصفه شب‌ها، به خاطر دلتنگیه...
به تسبیحی که در دستم است نگاهی میندازم. همان تسبیحی‌ست که از بیت رهبری همراه با جانماز برایم فرستادند. عزیز‌ترین تسبیحی که الان در زندگی‌ام دارم. دانه هایش را یکی پشت دیگری می‌اندازم. تپش قلبم هر ۵ دقیقه اوج میگیرد و دوباره به حالت عادی برمی‌گردد. سر ظهری نشسته‌ام کنار بخاری و انگشتان دست هایم هر لحظه سردتر از لحظه‌ی قبل. دعای ورد زبانم فقط یک چیز است: خدایا حفظشان کن، حفظشان کن، حفظشان کن... پیروزی سربازان اسلام تنها دعایی‌ست که زبانم به آن می‌چرخد و از ته دلم فقط همین را می‌خواهم. آیت الکرسی می‌خوانم و همزمان آرزوی عاقبت به شهادت میکنم برایش. چه تناقض جالبی!
نُها؛
به تسبیحی که در دستم است نگاهی میندازم. همان تسبیحی‌ست که از بیت رهبری همراه با جانماز برایم فرستادن
از احوالاتم، خودم خنده‌ام میگیرد. هنوز هم قدم های بی هدف و ذکر های پشت سر هم. در همین حال به دوستانم پیام میدهم و می‌گویم: چیزی نیست که بابا . این سوال مدام در ذهنم رژه می‌رود که: یعنی خوبید الان؟ من مطمئن باشم که خوبید؟ اگه دیگه نبینمتون چی؟ یعنی دیدار آخرمون بود؟ ... بازهم دخالت های بی‌جای تپش قلب.