eitaa logo
نوحه سرایان سنتی مشهد مقدس
11.5هزار دنبال‌کننده
346 عکس
11 ویدیو
1.2هزار فایل
ارائه دهنده: نوحه_ذکر_دم بازاری_پاره دم_اشعار_سرود مدیریت: رئوف (مشهدالرضا «ع») ۰٩٣٨٣۰٧۰۰٣٢ ارتباط با ادمین @A_Rauof
مشاهده در ایتا
دانلود
دوبیتی کسی چون روز من دیگر نبیند بلای شام غمپرور نبیند خبر داری یهودی ها چه کردند؟ (مسلمان نشنود، کافر نبیند) @nohe_sonnati
دوبیتی وارد شام شدند اهل حریم شه دین با دلی پر شرر و حالت غمگین و حزین از روی بام بر آن غمزدگان سنگ زدند بود چون در دل شان بغض علی حبل متین ▪️ وارد شام بلا عترت اطهار شدند رو به رو با ستم و طعنه ی اشرار شدند شهر دیدند شده غرق سرور و شادی بیش از پیش از آن صحنه دل افگار شدند @nohe_sonnati
کارِ ما گرچه به جز گریه‌ی پیوسته نبود کارِ این قوم ولی خنده‌ی آهسته نبود آنقدر ضربه‌ی نیزه همه را ساکت کرد بِینِ ما در پِیِ تو  یک سرِ نشکسته نبود پشت دروازه‌ی ساعات معطل شده است آن کریمی که درِ خانه‌ی او بسته نبود خسته از زخمِ زبانیم و جسارت به لبت پایِ ما با تو در این راه ولی  خسته نبود فقط از دور تو را دخترکانت دیدند نیزه‌ای کاش به تو اینهمه وابسته نبود گرچه از دور ولی باز زمین می‌اُفتند زخمِ حلقومِ تو ای کاش که برجسته نبود گرمِ تزئین و پذیرایی شام‌اند همه ورنه دروازه‌ی این شهر چنین بسته نبود امام صادق (ع) از زبان امام زین‌العابدین (ع) نقل کرده‌اند که: «مرا بر شتری لنگ، بدون روپوش و جهاز سوار کردند. سر سیدالشهداء (ع) بر نیزه‌ی بلندی بود و زنان بر شتران پالان دار پشت سر من بودند. جماعتی که ظلم و ستم را از حد گذرانده بودند ، با نیزه‌ها در جلو ، عقب و اطراف ما بودند. هرگاه یکی از ما گریه می‌کرد، بر سرش می‌زدند.» 📚بحار الانوار، جلد 45، صفحه 154 @nohe_sonnati
کوفه که شهر علی بود چنان کرد به من! وای از شام که بغض پدرم را دارند.‌. سرهرکوچه معطل شده ام،خسته شدم! چشمشان کور! همه قصد تماشا دارند! سر بازار که رفتیم سرم داد زدند... ای ابالفضل بیا! نیت دعوا دارند! جگرم سوخت زمانیکه رقیه میگفت عمه جان!اینهمه دختر همه بابا دارند دخترانی که پس پرده عصمت بودند.. بعد تو در وسط مجلس می جا دارند! @nohe_sonnati
شام یک محشرکبراست کجایی عباس دخترفاطمه تنهاست کجایی عباس به نوامیس خدا پیروجوان خندیدند آستین معجرزنهاست کجایی عباس گاهی ازطشت غضب کن که نگاهم نکنند بی حیا روبروی ماست کجایی عباس شامیان ازسر تفریح به ماسنگ زدند گوئیا آخردنیاست کجایی عباس پرت میکرد یکی سنگ جفا از سر بام هدفش اکبرلیلاست کجایی عباس مادران پیش سر اصغر ما رقصیدند دیده ی فاطمه دریاست کجایی عباس خواهرت راسردروازه تماشا کردند غیرت شام معماست کجایی عباس آنکه افتاده رقیه است به پای نیزه روی نی یوسف زهراست کجایی عباس همه گویندبه هم عیدمبارک باشد داغ ما خنده ی اعداست کجایی عباس @nohe_sonnati
از تیرگی شام دل آسمان گرفت وقت ورود شد، نفس کاروان گرفت ذریه ی بتول اسیران سلسله باران سنگ بر سرشان ناگهان گرفت راسی که بود بر سر نیزه نشان عشق پیرزن یهودیه اورا نشان گرفت راهی نبود از در دروازه تا به کاخ از صبح تا غروب ولیکن زمان گرفت اشک سر بریده درآمد که خواهرش جا در میان مجلس نامحرمان گرفت ای دختر علی چقدر داغ دیده ای این روزگار از تو چه سخت امتحان گرفت بازجر نانجیب  شبی روبرو شُد و اینگونه شد رقیه که لکنت زبان گرفت @nohe_sonnati
من بهار باورم ای اهل شام گلشن جان پرورم ای اهل شام من چراغ باورِ پیغمبرم هست زهرا مادرم ای اهل شام برگ و بارِ نوبهار احمدم یادگار حیدرم ای اهل شام در بهشت آرزوها تا ابد شاخه ی بار آورم ای اهل شام کوچه ی تاریکِ هر اندیشه را تا ابد روشنگرم ای اهل شام قصه ی کرب و بلا آتش زده است بر دل غمپرورم ای اهل شام درد و داغم را گواهی می دهد دامن چشم ترم ای اهل شام @nohe_sonnati
آجَـــرَکَ  اللــه   امـــام   زمـــان قافلـــه شد وارد شــام الامـــان سنگ به دامـن همه در انتظــار تا که به دروازه رســد کــاروان سلــسلهٔ آل عبـــا مـــانده انـد در وســـط حلقــهٔ نامحـــرمان عمـــهٔ ســــادات ، دل آزرده از خیـــلِ جفــاپیــشهٔ نا مهـــربان جای عــزا ، هلهــله سر داده اند طعنــه و دشنام زِ هر سـو روان سنــگ به رأسِ گـل زهــرا زدند بر جگــــر فاطمــه نیـــش زبان آه از آن کـــوی  یهـودی نشیــن قلعــهٔ خیبــر شده بغـض نهـان یادِ درِ خیبــر  و حیــدر ، زدند سنگ جفــا بر  سـرِ شــاه جهان آتش و خاکستـر و دشنــام بود رســمِ  پذیرایــیِ  این  میــزبان خون به دل عمه ی سادات  شد شیــــر زنِ هاشــمیِ قهـــرمــان کــاش بدانند که او زینـب است فــاطمـــهٔ دومِ این  خــانـــدان دختر  حیـــدر ، یلِ خیبــر شکن عالمــهٔ مکتــبِ  زهـــرا  نشــــان عاقـلـــه ، در بیــن  زنان  عـــرب دانـشِ دریــاییِ او ،  بیکــــران گشته زمین از وَجَنـاتش ، خجل خَم شده در هر قدمش ، آسمــان در  مَــلَأ  عــــام  نبــود   آشـــکار رویِ مَهَـــش بوده همیــشه نهــان وارث عِلــم و عَلَــم فـاطمـــه ست بانوی صبـــری که شــده قهـــرمان گرچــه لقب ، اُمّ مصائب گــرفت لیـــک نشــد نزدِ عـــدو ، ناتــوان آنچه که در شـــام بلا دیده است تیـــرِ بلا بر لبـــش آورده جــــان بزم شراب و سر خونین به تشت دید که شد لب ، هدف  خیـــزران صبــر ، دگر بر دل زینـــب نمــاند داد ، زمین را و زمـــان را تکـــان دوختــه شـــد کــام یــزید پلیـــد با دَم شمـــشیرِ بُـرنـــده   بیـــان خطبــهٔ دنـدان شکـــن آغــاز کرد عالمـــهٔ فاضلــــهٔ نکتـــه دان در عجب از این نفــسِ حیدری آمــده انگــشتِ همـه بر دهـــان بر رُخشــان گَردِ  حقارت نشست تا که  شد اســرار حقیقت ، عیان داد  پیـــام  عَلَــــم  ســـرخ  را نایبـــهٔ پاک  امـــام زمــان خطبـــهٔ دیگر ، خود زیـن العبـــاد خواند و شرر زد به دل شامیـــان گر چه میــان غـُـل و زنجیـــر بود رزمِ سخـــن کــرد به تیـــغ  زبــان نیش به جانهـا زده شد جای نوش جام شــراب همه شــد شـــوکَران مرثیـــه و روضـــهٔ مقتـــل سرود ناله  کشیـــدند  همـــه عرشیــــان گفت چه رسمی است دراین روزگار بر سرِ نیـــزه ست ، سـرِ میهمـــــان این سرِ بر نیــزه ، گل فاطمه است سیـــدِ آزادهٔ اهـــل جنــان این سرِ خونیــن ، پسر مرتضاست زادهٔ آن پادشَــــه اِنـس و جـــان خطبـــهٔ سجـــاد ، به آتش کشیــد قلب  سیـــاه  همـــه را بی امــــان شکـــر خدا پرچـــم ســرخ حسین جلـوه گــری می کند از هـر کــران هـــر کــه به زیر عَلَمــــش مــی رود می شـــود از ســـیل بلا در اَمــــان باز هــــم افتــاده هــوای حـــــرم بر ســرِ هر کــودک و پیـــر و جوان در صــفِ زُوّارِ خـــودت یا حسیـــن نام مــنِ دلشـــــده را هــم بخـــوان تــا برســـم  کرب و بلا ،  اربعیــــن همـقـــدمِ قـــافلـــهٔ عمــه جـــان @nohe_sonnati
میان شعله ها درد دلم سرکش تر از بادست همین آهی که مانده در گلویم ، مثل فریادست علم افتاد و حس کردم که عرش افتاد،امانه همین آشوب یعنی که ،سرت بر نیزه افتادست پی تو تا چهل منزل ، پیاده میدویدم من پر از آهوست این صحرا وسرگردان صیادست تمنای تو را میکردم و سیلی جوابش بود دو چشمم تار از تکرارهای بی حسابش بود نگاهم کرده ای صد بار جای مادرت زهرا چه شد از من نگه برداشتی بر نیزه ها،بابا منم آن غنچه ای که روی زانوی تو راحت بود ببین روییده ام اینبار مثل لاله در صحرا دویدم در پی نی دار و پایم زخم ها برداشت ترحم بر من دل خون نکرده دشمنت اما به نیزه با اشاره سنگ باران شد سرت بابا زمین میریخت از نی ها چرا خاکسترت بابا؟ تو را بر نیزه ها دیدم،مرا بر خارها دیدی؟ بگو بابا مرا در هجمه ی بیمارها ،دیدی؟ تو را بر خاک ها دیدم ،مرا بر خاکها دیدی؟ بگو بابا مرا در چنگ آدم خوارها دیدی؟ تو بی عمامه ،من معجر ، فدای تار موی تو بگو بابا مرا با عمه در بازارها ، دیدی؟ پریشانست گیسویم ، ندارم شانه ای بابا اگرچه مو نمانده در سر پروانه ای بابا سرت را در طبق دیدم ،لب زخم مرا دیدی؟ بگو بابا گلت را گوشه ی ویرانه ها دیدی؟ تو بی انگشتر و من گوشواره ،مثل هم هستیم بگو دندان شیری مرا هم جابجا دیدی؟ سه ساله صحنه هایی دیده که جای تصورنیست بگو چون من کسی در کودکی قامت دوتادیدی تو و نی ها منو انظار ، بین کوچه و بازار به بابا میرود دختر ، به بابا رفته ام انگار @nohe_sonnati
کاروان در شام آمد، شب رسید نوبتِ ذکرِ غمِ زینب رسید السّلام! ای آیۀ صبر جمیل! السّلام! ای گوهر پاک و اصیل! السّلام! ای از جهان، یکتا شده! در حیا، آیینۀ زهرا شده! السّلام! ای عشقِ علم‌آموخته! السّلام! ای شوقِ حلم‌آموخته! السّلام! ای اسوۀ عشق غیور! السّلام! ای سورۀ نور! ای صبور! روی در ویرانه‌های شام کن کودکانِ گریه را آرام کن آسمان، سر در گریبان ‌آمده نوبت شام غریبان آمده ای همه عالم، یتیم دامنت! لرزه‌افکن، شامیان را شیونت! گر نبودی، کربلا زیبا نبود هیچ‌ کس، تفسیر عاشورا نبود @nohe_sonnati
گُذرِ روضه از اين مرحله زجر آور بود شرح اوضاعِ بدِ قافله زجر آور بود ريسمان بود و گلوهای زِ گُل نازک تر بيش از آن هُرم تنِ سلسله زجر آور بود بيش از آتش و خاكستر و سنگ لب بام پای كوبی و دَف و هلهله زجر آور بود چند كودک ز روی ناقه زمين افتادند دردِ افتادن از آن فاصله زجر آور بود مثل خُشكيدگیِ صورتِ نيلوفرها اشکِ پاهایِ پُر از آبله زجر آور بود خارجی خواندنِ اولادِ علی و زهرا بيش از هر چه در آن غـائِله زجر آور بود به خُدا بيشتر از بدْ دهنی كردنِ شِمر ديدنِ قَهقَهه ی حرمله زجر آور بود گفتم الشّام وَ الشّام وَ الشّام ،از بس طرزِ توضيح در اين مسئله زجر آور بود @nohe_sonnati
روضه در یک کلام وای از شام دردِ بی التیام وای از شام کاش مادر مرا نمی زائید ناله های مدام وای از شام ناسزاهای بد به ما گفتند همه جایِ سلام وای از شام آن دیاریِ که کرده بازی با آبروی امام وای از شام قافله تا غروب می گشتند کوچه ها ناتمام وای از شام دخترِ فاطمه اذیت شد از نگاهِ حرام وای از شام گذر از کوچه هایِ تنگِ یهود آتشِ رویِ بام وای از شام جایِ حیدر زگیسویِ دختر می گرفت انتقام وای از شام در میان ِ چهار هزار رقاص گریه در ازدحام وای از شام سر و طشت و پیاله های شراب چوبِ بی احترام وای از شام من چهل سال گریه میکردم با همین یک کلام وای از شام @nohe_sonnati