«بلغَ العُلی» نوشتم «کشَفَ الدّجی» عیان شد
چه سُرورها به پا شد، شعفِ خدا عیان شد
به دلِ رسولش انداخت چه رحمتِ وسیعی
که چنین پُر از مودّت شد و با وفا عیان شد
خودِ دلبر است و سرور، شده حضرتِ پیمبر(ص)
شده عالمی معطّر، گلِ أنبیا عیان شد
پدرِ حدیثِ «لولاک» رسید و در حقیقت
هدفِ «خلَقتُ الأفلاک» چه بی ریا عیان شد
چه تکان تکانی افتاد به پیکرِ مدائن
خبرِ ولادتِ قبله و کعبه تا عیان شد
تبِ آتشینِ آتشکده شد ساکت و خاموش
بتِ سجده کرده میگفت خدایِ ما عیان شد
قمر از خودش به شرم آمد و شقّ القمری کرد
شبِ اوّلی که نورِ رخِ مصطفی(ص) عیان شد!
#مرضیه_عاطفی
#ولادت_حضرت_رسول_اکرم_ص
@nohe_sonnati
شعر اگر از تو نگوید همه عصیان باشد
زنده در گور غزلهای فراوان باشد
نظم افلاک سراسیمه به هم خواهد ریخت
نکند زلف تو یک وقت پریشان باشد
سایۀ ابر پی توست دلش را مشکن
مگذار این همه خورشید هراسان باشد
مگر اعجاز جز این است که باران بهشت
زادگاهش برهوت عربستان باشد
چه نیازیست به اعجاز، نگاهت کافیست
تا مسلمان شود انسان اگر انسان باشد
فکر کن فلسفۀ خلقت عالم تنها
راز خندیدن یک کودک چوپان باشد
چه کسی جز تو چهل مرتبه تنها مانده
از تحیّر دهن غار حرا وا مانده
عشق تا مرز جنون رفت در این شعر محمد
نامت از وزن برون رفت در این شعر محمد
شأن نام تو دراین شعر و در این دفتر نیست
ظرف و مظروف هم اندازۀ یکدیگر نیست
از قضا رد شدی و راه قدر را بستی
رفتی آن سوتر از اندیشه و در را بستی
رفتی آن جا که به آن دست فلک هم نرسید
و به گرد قدمت بال ملک هم نرسید
عرش از شوق تو جان داده کمی آهسته
جبرئیل از نفس افتاده کمی آهسته
پشت افلاک به تعظیم شکوهت خم شد
چشم تو فاتح اقلیم نمیدانم شد
آن چه نادیده کسی دیدی و برگشتی باز
سیب از باغ خدا چیدی و برگشتی باز
شاعر این سیب حکایات فراوان دارد
چتر بردار که این رایحه باران دارد
#سید_حمیدرضا_برقعی
#ولادت_حضرت_رسول_اکرم_ص
@nohe_sonnati
...هر دم از دامن ره، نوسفری میآمد
ولی این بار دگرگون خبری میآمد
یعنی آن قافله سالارِ سرآمد آمد
و چنین گفت خداوند: محمد آمد...
آنکه از خندۀ او باغ جنان میروید
«عالم پیر دگر باره جوان» میروید...
در تو دیدیم صفاخانۀ آگاهی را
آشکارایی اسرار هواللهی را
تو «اَلَم نَشرَح» یاری که تماشا داری
«آنچه خوبان همه دارند تو یکجا داری»
عشق در چشم تو این آینه را تک میدید
و در این پرده «رَفَعنا لَکَ ذِکرَک» میدید
عشق را در صدد نفی مَنات آوردی
مردگان را به سرآغاز حیات آوردی
و چنان ولوله در کوی حجاز افکندی
که جهان را به نگاهی به نماز افکندی
جهل و جادوی قبایل به فراموشی رفت6
آتش مشعلۀ مرگ به خاموشی رفت
و زمین گفت: محمد! تو حیاتم دادی
«دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادی»
کیستی؟ ای همه سرها به فدای قدمت!
کیستی؟ ای سر من نذر حریم حرمت!
صبر در پیچ و خم حادثه، ایوب تو بود
یوسف از روز ازل در پی یعقوب تو بود
بارها در اُحد واقعه مجروح شدی
تو که بر کشتی دریای خدا نوح شدی...
خضر هم گوش به زیبایی پیغام تو کرد
«طی این مرحله با همرهی» نام تو کرد
#حامد_حسین_خانی
#ولادت_حضرت_رسول_اکرم_ص
@nohe_sonnati
تا بر بسیط سبز چمن پا گذاشتهست
دستش بهار را به تماشا گذاشتهست
از بسکه دست برده در آغوش آسمان
پا بر فراز گنبد مینا گذاشتهست
میبارد از طلوع نگاهش تبار صبح
خورشید را به سینۀ خود جا گذاشتهست
تا مثل کوه ریشه دَواند به عمق خاک
یک عمر سر به دامن صحرا گذاشتهست
دستی لطیف، ساغر سرشار عشق را
در هفتسین سفرۀ دنیا گذاشتهست
نوری «امین» نشسته در آغوش «آمنه»
دریا قدم به دیدۀ دریا گذاشتهست
نوری که از تبلور رخسار او دمید
مهتاب را به خانۀ دلها گذاشتهست
#غلامرضا_شکوهی
#ولادت_حضرت_رسول_اکرم_ص
@nohe_sonnati
باشد که دلم، راهبری داشته باشد
از عالم بالا، خبری داشته باشد
تا با مدد معرفت، از خاک بر افلاک
اندیشۀ سیر و سفری داشته باشد
تا چند توان زیست در این ظلمت تردید
باید شبِ هجران سحری داشته باشد
تا چند بسوزد بشر از آتشِ بیداد
چون لاله دلِ شعلهوری داشته باشد؟
تا چند قرار است در این باغِ شقایق
داغِ دل و خونِ جگری داشته باشد؟
حیف است که گهوارۀ دختر بشود گور
وز مِهر گریزان پدری داشته باشد
تا چند بشر، دل بسپارد به تَغافل
در وادی حیرت گذری داشته باشد؟
تا چند بَرَد سجده به بتهای زر و زور
با لات و هُبل سِرّ و سَری داشته باشد؟
باید که خدا از پیِ روشنگریِ خلق
پیغامی و پیغامبری داشته باشد
باید که خدا بتشکنی را بفرستد
تا در کفِ همّت، تبری داشته باشد
شب، این شبِ تاریک و نفسگیر و غمافزا
باید که مبارک سحری داشته باشد
هر جا چمنی بود ببوسید که شاید
از پیک بهاری، خبری داشته باشد
هان! میرسد از دور شمیم نفس صبح
صبحی که پیام ظفری داشته باشد
صبحی که به همراهیِ پیغام رسالت
مضمون طربناک و تری داشته باشد
صبحی که دهد مژدۀ پیغمبر موعود
با خود خبر معتبری داشته باشد
صبحی که دهد بویِ دل انگیز محمّد
تا باغ، صفای دگری داشته باشد
آن مهر که در «هفدهم ماه» برآمد
شاید که به ما هم نظری داشته باشد
انجیل خبر داد به عیسی که همین است
گر مادر هستی پسری داشته باشد
از پرتو انوار رُخش وام گرفتهست
گر وادی سینا شجری داشته باشد
آمد که فرود آورد از اوجِ تکبر
شاهی که شکوهی و فری داشته باشد
میخواست که از کنگرۀ کاخ مداین
آیینۀ عبرت اثری داشته باشد
با آمدنش سرد شد آتشکدۀ فارس
حاشا که پس از این شرری داشته باشد
سوگند به سرچشمۀ کوثر که همین است
گر نخلۀ طوبی ثمری داشته باشد
در گلشنِ ایجاد، مُحال است که هستی
از این گل شادابتری داشته باشد
پیراهن او را برسانید به یعقوب
تا دیدۀ روشننگری داشته باشد
شاید که به شکرانه بریزد به قدومش
خورشید اگر مشت زری داشته باشد
مهتاب سِزَد بر سر راهش بنشیند
وز نقرهفشانی هنری داشته باشد
با مشعل توحید فراز آمد از این راه
تا نوع بشر، راهبری داشته باشد
با خُلق عظیمش هیجان داد به دلها
تا نخل وفا برگ و بری داشته باشد
تا راه به جایی ببرد، نالۀ مظلوم
فریادرَس دادگری داشته باشد
با خویش نماز شب و ذکر سحر آورد
تا نالۀ عاشق اثری داشته باشد
تا باز کند پنجرهای رو به خدا، دل
تا دیده سوی دوست، دری داشته باشد
جبریل امین، در حرمش عرض ادب کرد
تا در صف عشاق سری داشته باشد
سیمرغ دل ما به حریمش نَبَرد راه
از عشق مگر بال و پری داشته باشد
خورشید بَرَد رشک بر آن کس که ز مهرش
اندوختۀ مختصری داشته باشد
از جملۀ خوبان جهان، دل به «علی» بست
تا شمسِ نبوّت قمری داشته باشد
با عترت او هر که وفا کرد امید است
از آتش دوزخ سپری داشته باشد
ای کاش «شفق» نیز به امّیدِ وصالش
از کوچۀ رندان گذری داشته باشد
#استاد_محمد_جواد_غفورزاده_شفق
#ولادت_حضرت_رسول_اکرم_ص
@nohe_sonnati
کعبه از یمن قدم های تو حیران شده است
همه ی دهر برای تو غزلخوان شده است
چه بگویم که در این صبح دل انگیز حضور
آسمان در تب چشم تو پریشان شده است
عرش تا فرش فلک تا به زمین در بند_
خم ابروی تو سرگشته ی طوفان شده است
حضرت عشق بفرما که دلم از شوقت
کنج خال لب تو بی سر و سامان شده است
این چه شوری است که در قلب زمین افتاده
آسمان تا به زمین آینه بندان شده است
جبرییل از دل آفاق خبر می آورد
از در باغ کمالات ثمر می آورد
آسمان زیر قدم هاش غزل می بارید
به لب غنچه ی توحید عسل می بارید
دهن خلق بر این غنچه ی جان وا مانده
کمر ماه ز رخساره ی او تا مانده
نام او مایه ی شوریدگی افلاک است
زینت جنت حق, زمزمه ی (لولاک) است
لطف حق کنج لبش آیه ی تر می ریزد
به کف پای نبی قرص قمر می ریزد
رشته ی موی تو آیینه ی حبل الله است
خنده بر کنج لب حضرت عبدالله است
لات و عزی ز تماشای رخت حیران است
هبل انگار در این قافیه سرگردان است
طاق کسری به طواف تو بهم می ریزد
ذکرزیبای تو بر لوح وقلم می ریزد
رحمت عالمیان حضرت خورشید سلام
چشمه ی بی بدل سوره ی توحید سلام
آمدی تا غزلی تازه مهیا بشود
دشت با هرنفس ناب تو دریا بشود
آسمان غرق تماشای نگاهت گردد
جهل در زیر قدمهای تو رسوا بشود
وخدا گفت که این طفل کرامت باید
منشا خیر و کرامات دو دنیا بشود
آدم و انس و ملک ریزه خور احسان
سفره ی خلق دل آرای مسیحا بشود
وخدا خواست که گلواژه ی اوصاف خودش
چهره ی بی مثل حضرت طاها بشود
#حسین_رستمی
#ولادت_حضرت_رسول_اکرم_ص
@nohe_sonnati
و انسان هرچه ایمان داشت پای آب و نان گم شد
زمین با پنج نوبت سجده در هفت آسمان گم شد...
از آن روزی كه جانت را، اذان جبرئیل آكند
خروش صور اسرافیل در گوش اذان گم شد
تو نوح نوحی اما قصهات شوری دگر دارد
كه در توفان نامت كشتی پیغمبران گم شد
شب میلاد در چشم تو خورشیدی تبسّم كرد
شب معراج، زیر پای تو صد كهكشان گم شد
ببخش، ای محرمان در نقطۀ خال لبت حیران!
خیالِ از تو گفتن داشتم، اما زبان گم شد
#علیرضا_قزوه
#ولادت_حضرت_رسول_اکرم_ص
@nohe_sonnati
ناگاه آمدی و صدایی شنیده شد
در صور عشق، سورۀ انسان دمیده شد
دریا به احترام تو در خود فرو نشست
حتی زمین به خاطر تو آفریده شد...
ناگاه، آسمان به قیام ایستاد و بعد
از آن به بعد بود که خورشید دیده شد
پلکی زدی و صبح، زمین را فرا گرفت
ردّ سپیده تا شب یلدا کشیده شد
چیزی شبیه عشق فرود آمد و سپس
نام تو در تمامی عالم شنیده شد
#مریم_سقلاطونی
#ولادت_حضرت_رسول_اکرم_ص
@nohe_sonnati
می وزد در سینه ها عطر گلستان شما
می دمد نور خدا از عمق چشمان شما
نوبهاری در دل ماه ربیع الاوّل است
خنده زد گل در حضور روی خندان شما
یا رسول الله گفتم پر گرفتم تا خدا
شد مدینه مقصد این عبد حیران شما
اوج معراج دل ما گنبد خضرای توست
می درخشد آفتاب از صبح تابان شما
هر دلی که دور شد از تو کویری می شود
تشنه ام تا که ببارد باز باران شما
هر کسی مهجور ماند از آیه های بندگی
زود آدم می شود با صوت قرآن شما
حلم و تقوا و جهاد نفس و ایمان با عمل
قطره ای از شرح اقیانوس برهان شما
بارها گفتی که جان من فدای فاطمه
جان عالم گردد آقاجان به قربان شما
عاشقی ایرانی ام از شیعیان حیدرم
پیرو سلمانم و عمری مسلمان شما
امتداد نور تو در صادق آل عباست
در مسیر جعفریم از لطف و احسان شما
حاجت ما را به دست شاه مشهد داده ای
خاکبوس بچه های توست ایران شما
حال و روزم نیست خوب اما مداوا می شوم
تا که زانو می زنم در نزد خوبان شما
این شب عیدی تفضّل کن برات کربلا
کاش می شد در حرم باشم به فرمان شما
منتظر هستیم تا مهدی بیاید از حجاز
غرق آرامش شود قلب پریشان شما
یاابالقاسم ضیاء هر دوعینی خوب من
مُنتهای حُسنی و جدّ حسینی خوب من
#اسماعیل_شبرنگ
#ولادت_حضرت_رسول_اکرم_ص
@nohe_sonnati
تو آمدی و در رحمت خدا وا بود
و غرق نور، زمین، بلکه آسمانها بود
بهار بود و ربیعش از آن جهت خواندند
که این سلالهای از شاخسار طوبی بود
در آسمانِ شب مکّه، قدسیان گفتند
خدا، ستارۀ احمد چقدر زیبا بود
گرفت نور تو جغرافیای عالم را
شب ولادت خورشیدِ عالمآرا بود
زمین زمین همه میسوخت در لهیب گناه
و ذات پاک تو از هر بدی مبرّا بود...
از آسمانها بوی فرشته میبارید
شگفت واقعهای در تمام دنیا بود
ألَم یَجِدکَ فقیراً خدات روزی داد
ألَم یَجِدکَ یَتیماً خدات مأوا بود...
نیافرید جهان را مگر به خاطر تو
اگر که خلقت، منظور حقتعالی بود
عبور کردی از آفاق و انفسِ عالم
از آن مسیر که مسدود بر مسیحا بود
همای سدرهنشینِ مقام أو أدنی!
به کُنهِ جاه تو اندیشه را کجا جا بود؟
برای نافله وقتی قیام میبستی
بهشت، گوشۀ سجادۀ تو پیدا بود
چه آیه میخواندی که حجابها میرفت
و قفلهای جهان پیش روی تو وا بود
بنازم این همه شوکت که عبد درگاهت
ولیّ ایزد منّان، علیّ أعلا بود...
ز مکّه رفتی و تاریخ هم دگرگون شد
اگر که هجرت آن روز یک معمّا بود
فدای این همه مهر و عطوفت و رحمت
که در دقایق آخر تو را غم ما بود
زبان الکن ما بسته است در مدحش
«خروش»! این همه یک قطره پیش دریا بود
#عباس_شاه_زیدی
#ولادت_حضرت_رسول_اکرم_ص
@nohe_sonnati
چهره انگار... نه، انکار ندارد، ماه است
این چه نوریست که در چهرۀ عبدالله است؟
این چه نوریست که تاریکی شب را برده
دل مرد و زن اقوام عرب را برده
این چه نوریست که پر کرده همه دنیا را
راهی مکه نمودهست یهودیها را
جریان چیست؟ فقط اهل کتاب آگاهاند
همه انگشت به لب خیره به عبداللهاند
همه حیرت زده، نوری که معما شده است
چند وقتیست که در آمنه پیدا شده است
شور تا در دل انس و ملک و جن افتاد
چارده کنگره از کاخ مدائن افتاد
غیر از این هر خبری بود فراموش شد و
ناگهان آتش آتشکده خاموش شد و
طالع نیک امیران جهان بد افتاد
ته جام همهشان عکس محمد افتاد!
طفل همراه خودش بوی خوش گل آورد
مثنوی رام شد و رو به تغزل آورد
چهره آرام، زبان نرم، قدمها محکم
قامتی راست، تنی معتدل، ابرویی خم...
لب بالایی او آب بقاء کوثر
لب پایینی او آب حیات زمزم
دست، تفسیرگر خیرالامور اوسطها
آنچه کردهست کرامت نه زیاد است نه کم
چون «لما» زینت «لولاک خلقتُ الافلاک»
هم نگین است به انگشت فلک هم خاتم
دخترش از سه زن برتر عالم برتر
همسرش همرده با آسیه است و مریم...
هرچه گفتیم کم و منزلتش بیشتر است
پیش او خوارترین معجزه شقالقمر است
هرکه با نیتی از عشق محمد دم زد
«دست غیب آمد و بر سینۀ نامحرم زد»
محرم راز، علی باشد و باشد کافیست
جمع دست علی و دست محمد کافیست
و علی معنی «اکملت لکم دینکم» است
شاهد گفتۀ من خطبۀ غرّای خم است
منکران شاهد عینی غدیرند! دریغ
سند بیعت خود را بپذیرند؟! دریغ
باز از خصلت او با دگران میگوید
آنچه در باطن او دیده عیان میگوید
پیش پیری که به جنگاوریاش میبالد
از جوانمردی سردار جوان میگوید
«سود در حب علی است و زیان در بغضش»
با عرب باز هم از سود و زیان میگوید
حرف این است: «فهذا علیٌ مولاکم»
یک کلام است که با چند بیان می گوید...
#محمد_حسین_ملکیان
#ولادت_حضرت_رسول_اکرم_ص
@nohe_sonnati