گفتیم اول از علی و آخر از علی
پُر شد ورق ورق ورقِ دفتر از علی
با خلقتش چکامهی خلقت تمام شد
دیگر نیافرید خدا بهتر از علی
یک قطرهاش به عمرِ زمین و زمان رسید
سیراب میشود عطشِ محشر از علی
از عرشِ ابرهای لبش وحی میچکید
در بارشِ تلاوتِ پیغمبر از علی
نهجالبلاغه نقطهی عطف خطابه شد
قیمت گرفت آبروی منبر از علی
از خاک رفت بر درِ افلاکیان نشست
تا بال و پر گرفت، درِ خیبر از علی
پا روی حقّ مورچگان هم نمیگذاشت
حتی خیالِ ظلم نمیزد سر از علی
در روزگارِ بردهفروشان نمیخرید
جز آبروی نوکریاش قنبر از علی
حیّ علیَ الصلوة، زمان گدایی است
حیّ علیٰ گرفتنِ انگشتر از علی
از یا حسینِ حل شده در اشکهای آب
سیراب میشویم، چنان کوثر از علی
#رضا_قاسمی
#ولادت_امام_علی_ع
@nohe_sonnati
آرزودار توأیم ای سَرِمان گرمِ خیالت
کاش مرگ آید و ما را برساند به وصالت
زیرِ پایت غزلِ أشهَدِمان را که سرودیم
میفرستیم سلام و صلواتی به جمالت
ما کجا مدحِ تو گفتن؟ نفسی از تو شنُفتن؟
وحیْ فرما به حَرای شُعَرای کَر و لالت
اینکه دستان تو را بوسه زده خِلقتِ عالَم
اختیاریست که دادهست خدای مُتعالت
باید از خویش بپرسی به سَلونی: "تو که هستی؟!"
ای که حتی نرسیدهست قَدِ ما به سئوالت
"شرطِ اوّل قدم آن است که مجنونِ تو باشد" *
حافظ از عَهدِ خدا گفته و از شرطِ رسالت
هر که بی حُبِّ تو سجّادهنشینِ شب و روز است
عمر را سجدهکنان میگذراند به بِطالت
حُکمِ حِلّیَّت و حُرمَت، حَکَم آب و شرابی
خونِ مایی که به هر کیش حرام است، حلالت
ای که از دارِ جهان جز دلِ ما هیچ نبُردی
گاهی از لطف بیا سَرکِشی مال و مَنالت
به سگانِ نجفت غبطه نخوردیم؟، که خوردیم!
کارِ مایی که وَبالیم فقط، چیست؟، خجالت!
کاش در عَصرِ تو بودیم غباری سرِ راهی
سهمِ ما بود فقط یک قدم از شصتوسه سالت
عدل، همراهِ سفر کردنت از خاکْ سفر کرد
بر مزارِ تو نشستیم به تَرحیمِ عدالت
*جناب حافظ (در رهِ منزلِ لیلی که خطرهاست در آن/شرط اوّل قدم آن است که مجنون باشی)
#رضا_قاسمی
#ولادت_امام_علی_ع
@nohe_sonnati
زمینِ تشنه بغل کرده آسمان تو را
که قطرهای بچشد مزّهی جهان تو را
نوشتهاند به توصیفِ وحی، فصل به فصل
پیمبرانِ اولوالعزم، داستان تو را
منارههای فلک با "انا ولیالله"
رساندهاند به گوشِ زمان اذان تو را
سرِ گرسنه به بالین گذاشتی هر شب
ولی گرسنه ندیدند میهمان تو را
نگاهِ حسرتِ گندم دخیل بسته به جو
که بوسه داده ضریحِ تنورِ نانِ تو را
ندیدهاند ضعیفان نگاهِ خشمت را
و دشمنانِ خدا روی مهربان تو را
مجالِ خواندنِ نهجالبلاغه در عرش است
کسی نمیفهمد در زمین زبان تو را
به ردّ شمس قسم، یک اشارهات کافیست
که قاصدت برساند به ما زمان تو را
فرشتگانِ سبکبال در زمین جمعاند
که تا نجف برسانند زائران تو را
قسم به ایوانت روبروی باغ بهشت
به سینه میکوبم سنگِ آستان تو را
#رضا_قاسمی
#ولادت_امام_علی_ع
@nohe_sonnati
نمیرسد به کفِ پایت آسمان حتی
اگر که قد بکشد روی نردبان حتی
نمیشود نفسی از تو را به شعر کشید
اگر خدا بدهد عمرِ جاودان حتی
بهشتِ خاکی دنیای سایهسارت را
نمیدهیم به جَنّات آن جهان حتی
کجاست خانهی عرشت؟ که در شب معراج
کسی نداشت از آن لامکان نشان حتی
تو ناشناسِ زمینی؛ نمیشناسیمت
اگر که باز کند آسمان دهان حتی
فقط تویی که شبیه تویی؛ نظیر تو را
کسی ندیده در آیینهات؛ در آن حتی
عدالتی که تو دادی به تارک تاریخ
ندیده کس بدلش را به داستان حتی
شکسته است نمکدان به سفرهی زخمت
به دستِ هر که گرفتهست از تو نان حتی
مناره چاهِ عذابِ مؤذنش بشود
اگر بدون تو گفتهست یک اذان حتی
جماعتی که مسلمانِ دینِ غیر توأند
جهنم است سزای ثوابشان حتی
#رضا_قاسمی
#ولادت_امام_علی_ع
@nohe_sonnati
شاعرم، کاتبِ وحیام به زبانی دیگر
میکِشم پای قلم را به جهانی دیگر
هر چه جان بود سرِ روضه نوشتن دادم
گفتن از مدحِ تو میخواهد جانی دیگر
تو که هستی که به یک تن همهی پنج تنی؟
"کُلُّهُم نورٌ واحد" به بیانی دیگر
روی دستانِ حسینت دلت آرام گرفت
گفت در گوشِ تو انگار اذانی دیگر
در حسینیّهی قلبت تپشِ نوحه به پاست
حرماللهِ تو دارد ضربانی دیگر
دفترِ عمرِ تو تقویمِ به غارت رفتهست
میرسد فصل خزانش به خزانی دیگر
کاسهی صبر هم از صبرِ تو لبریز شده
بر تنِ تاب نماندهست توانی دیگر
هدفِ هر چه بلا بود شدی، تا نخورَد
تیری از چلّهی غمها به نشانی دیگر
سوگواریم و به سر رختِ سپید است، ببخش
بین ما از غم تو نیست جوانی دیگر
#رضا_قاسمی
#حضرت_زینب_س
@nohe_sonnati
گریه کردم روضهی سخت تو را یک سال و نیم
زهر شد در کام من آب و غذا یک سال و نیم
در شگفتم، من که با تو زنده بودم روز و شب ...
زنده ماندم بی وجودِ تو چرا یک سال و نیم ؟!
هیچ جا حتی گلستان هم دلم را وا نکرد
بعدِ تو هر چیز، دق داده مرا یک سال و نیم
با سرِ تو سر شده روز و شبِ این سرنوشت
پیش چشمم بودهای بر نیزهها یک سال و نیم
"کاش میشد زودتر جانم شود تقدیم تو " ...
بوده بر روی لب من این دعا، یک سال و نیم
ابرِ بارانزای چشمم لحظهای خشکی ندید
مثل طوفان بود، این آب و هوا یک سال و نیم
جسم من اینجاست، روحم در کنار قبر تو
هم در اینجا بودم و هم کربلا، یک سال و نیم
روز و شب صد بار مردم من، در این یک سال و نیم
بوده در تقویم من، این بدترین یک سال و نیم
آه، از آن ساعتی که کربلایت سرخ شد
سنگهای نینوا هم در عزایت سرخ شد
تا که خونت ریخت بر روی زمینِ قتلگاه ...
آسمان لرزید از داغت، برایت سرخ شد
دست و پای خواهرت از تازیانه شد کبود
بعد از آنکه بین مقتل دست و پایت سرخ شد
رفتی و شد خواهر تو همسفر با حرمله
بهر هتک حرمت من اشکهایت سرخ شد
روی نیزه بودی و نیزه برایت خون گریست
خاکهای کوچهها هم در قفایت سرخ شد
آه، قرآن خواندی و چوبی به لبهای تو خورد
آنقَدَر کوبید، تا لحن صدایت سرخ شد
حال، از داغ تو آه و شیون من سرخ شد
در غم پیراهنت، پیراهن من سرخ شد
#رضا_قاسمی
#حضرت_زینب_س
@nohe_sonnati
این نینوای روضهبهلب، این صدای کیست؟
این تکّههای کربوبلا ردّ پای کیست؟
این چادرِ کبود، که بیسایه و عمود
آتش به آسمان زده، ماتمسرای کیست؟
این چهرهای که شب شده از هُرمِ آفتاب
رختِ سیاه کرده به تن، در عزای کیست؟
انگار مادرِ همهی شیرخوارههاست
این آرزوی سوخته، این لایلای کیست؟
هر کس که میشناخت، بَدَل شد به روضهای
این مقتلِ غریبِ وطن، آشنای کیست؟
کافر نبیند آنچه مرا پیر کرد و کشت!
یارب چه دیده است مگر، این دعای کیست؟
آغوشِ او هنوز پُر از بوی اصغر است
دیگر نپرس این همه لالا برای کیست!
#رضا_قاسمی
#حضرت_رباب_س
@nohe_sonnati
بهار، میشِمُرَد اشکهای باران را
هجومِ ضربهی شلاقهای بوران را
خزانِ سرخِ زمین سبز میشود آخر
بهار، میرسد و میکُشد زمستان را
بهار، هوی مسیحای خاکِ در گور است
به آب میسِپُرد خشکی بیابان را
بهار را چه به پاییزهای طولانی ؟!
چقدر صبر کند خشکسالِ هجران را ؟!
به حکمِ داسبهدستان، به مرگ محکوم است
گُلی که زندگی آموختهست، گلدان را
دوباره دستِ خدا را به ریسمان بستند
همان تبار که از پشت، دستِ شیطان را
کبوتری که قفس را هم آسمان میدید
همیشه دید در انبوهِ درد، درمان را
چه یوسفی که ندارد هوای آزادی !
چه یوسفیست که پَر داده چاهِ کنعان را !
به آجر آجرِ زندان قیام میآموخت
کسی که ریخت، به میدان سجدهاش جان را
میان دخمهی تاریک، نور پیدا کرد
زنی که آن همه گم کرده بود، ایمان را
اباالرئوف، هرآیینه میشکست اما
رها نکرد، دلِ سنگی نگهبان را
اسیر بود، ولی ریسمانِ ایمانش
اسیر کرد، مسلمان و نامسلمان را
هجومِ سیلی جلادهای حیوانخو
کبود کرد، تنِ آیههای انسان را
به شأن آیهی «اِلّاالمُطَهَّرون» سوگند
که بیوضوصفتان میزدند قرآن را
دهانِ هر که به تندی به ناسزا وا شد
شکست، روی دلِ زخمیاش نمکدان را
شبیه پیکرش آماجِ زخم شد جگرش
به پارهی جگر از بس گذاشت دندان را
به کامِ تشنگیاش جامِ اشک مینوشاند
به کربلای لبش روضههای عطشان را
به پای او غل و زنجیرها اسیر شدند
زمانِ رفتنش آزاد کرد زندان را
سیاهچالِ غمِ کاظمین، بالا برد
کتیبههای عزای قم و خراسان را
اسیرِ سلسلههای عراقِ آن دوران
اسیر کرد، دلِ مردمان ایران را
#رضا_قاسمی
#امام_موسی_ابن_جعفر_ع
@nohe_sonnati
دارم از رابطهی شاه و گدا میگویم
پشتِ این در «بده در راه خدا» میگویم
تا بیایند، همه همسفر اشک شویم ...
«هرکه دارد هوس کرب و بلا» میگویم
فطرس از راه برس؛ راه بلد میخواهم !
از پرِ نامهرسانِ تو مدد میخواهم
آسمانجُلتر از آنم که کبوتر باشم
آمدم در صفِ زوّار، که آخر باشم
سائلم؛ شغل من این است، فقط در بزنم
من فقط آمدهام دربدرِ در باشم
پشت این قافله ما را بدوانید فقط
دست ما را به ضریحش برسانید فقط
دستِ عرشی شدهی تربت او بر سرم است
هرچه افتاده در این جاذبه کارش کرم است
جنسِ گهوارهی ارباب، ضریحی از چوب
بندِ قنداقهاش از ریشه دخیلِ حرم است
شعر نه؛ واژهای از دفتر شاعرهایم
زائرِ اذن دخولِ لبِ زائرهایم
گرچه دور است، ولی حال و هوایش این جاست
آجرِ روضهایِ بزمِ عزایش این جاست
دستبوسان؛ به حرم؛ همنفسِ خوبانند
صفِ طولانیِ بوسیدنِ پایش این جاست
هر کجاییم، کنار حرم اربابیم
خاک پاییم، غبار حرم اربابیم
خبری هست، همه عرش خبردار شده
«فطرس» آن قاصدکِ خسته که پر دار شده ...
... در دلِ قصهی آزادیِ خود میگوید ...
«باز هم حیدر کرار، پسردار شده»
ما هم این بین به مولودیِ باران رفتیم
یارمان آمد و ما نیز، به قربان رفتیم
مادر آب، به دامان؛ سر دریا دارد
پدر خاک، به لب؛ تربتِ اعلا دارد
بوی سیب آمده از راهِ طواف قبله
باد، همراه خودش عطرِ تنش را دارد
مادرِ آب، عطش را به بغل میگیرد
اشک میآید و لبخندِ لبش میمیرد
روضه نازل شد و در میکده باران آمد
صحبت از آب شد و آیهی عطشان آمد
مقتلِ ناطقِ این روضه؛ پس از باریدن ...
به تسلای دلِ مادر گریان آمد
مادرش روضه به لب «وای بُنَیَّ» میگفت
از سحر تا دل شب «وای بُنَیَّ» میگفت
خواهری در دل گودال، به سر خواهد زد
مادری ضجهای از داغِ پسر خواهد زد
لشکری میرسد و بر بدنِ تشنه لبی ...
خنجر و تیغ و عصا؛ سنگ و سپر خواهد زد
آسمان ریخت زمین؛ حضرت دریا افتاد
روضهخوان ! روضه نخوان؛ مادرش از پا افتاد
#رضا_قاسمی
#ولادت_امام_حسین_ع
@nohe_sonnati
مگر آسمان را چراغان نکردیم ؟!
زمین را مگر نورباران نکردیم ؟!
مگر کوچه را آب و جارو نکردیم ؟!
شبِ تار را غرقِ شببو نکردیم ؟!
مگر شهر را غرقِ شربت نکردیم ؟!
سر کوچه را طاقنصرت نکردیم ؟!
مگر شاعران از غمش کم سرودند ؟!
قلمها سلاحِ ظهورش نبودند ؟!
مگر مرغِ آمینمان در قفس بود ؟!
دم ربّناهایمان بینفس بود ؟!
مگر العجلهایمان دیردَم بود ؟!
سرِ سفرهی ندبهها چای، کم بود ؟!
مگر صبحِ جمعه سلامش نکردیم ؟!
تهِ هفتهها را به نامش نکردیم ؟!
چرا یوسف افتاده در چاهِ غیبت ؟!
چرا برنمیگردد از راهِ غیبت ؟!
چرا روز موعود، تأخیر دارد ؟!
کجای عملهایمان گیر دارد ؟!
جوابِ چراهایمان هم سوال است
مگر آرزوی وصالش محال است ؟!
نگو آرزویش محال است، هرگز !
نگو دیدنش در خیال است، هرگز !
زمانش بیاید؛ همین جمعه شاید
اگر حرفمان حرف باشد میآید
#رضا_قاسمی
#ولادت_امام_زمان_عج
@nohe_sonnati
شهر آذین شده و منتظر یار شده
لحظه ی عاشقیِ "آمدن" انگار شده
آسمان چشم شد و روی زمین دوخته شد
ماه، همسایه ی دیوار به دیوار شده
"نکند یار بیاید ... وَ نبینی او را ..."
دلم از مردمک چشم، طلبکار شده
پر ستاره شده امشب همه جای عالم
آسمان روی زمین، چادر گلدار شده
عرش تا صبح فقط دور زمین می گردد
سامرا کعبه شده، نقطه ی پرگار شده
یک نفر آمده که بود جهان منتظرش
صاحبی آمده که بوده "زمان" منتظرش
دردمندان همه هُشیار، دوا آمده است
غصه تعطیل که معنای شفا آمده است
هرچه خواهید، بخواهید از این خانه فقط
بینواها بِشِتابید، نوا آمده است
"عالَم پیر ، دگر باره جوان خواهد شد"
چون که مُشکِ نفس باد صبا آمده است
آی "دارا" نکنی فخر ، به دارایی خود
آن که عزت بدهد بر فقرا آمده است
آی مظلوم! ، به پا خیز علیه ظالم
چه نشستی که "معین الضعفا" آمده است
ندبه خوانان ظهور و همه محو اوییم
حرف های دلمان را به خودش می گوییم :
سرمان را به تو دادیم که سامان بدهی
دردها را به تو گفتیم که درمان بدهی
بَرَکت نیست دگر در برهوتِ بی تو
خشک شد کوزه ی ما کاش که باران بدهی
ای که دست تو پر از رزق خدایی باشد ...
نان فراوان بُود ... ای کاش که دندان بدهی
سرد و بی روح تر از ما که نداری آقا ...
مثل مُردار ... فقط کاش به ما جان بدهی
جانمان بر کف دست است، فقط لب تر کن
گوشمان را به تو دادیم که فرمان بدهی
ما دعای فرجت را همه دم می خوانیم
ما همه منتظر آمدنت می مانیم
#رضا_قاسمی
#ولادت_امام_زمان_عج
@nohe_sonnati
به روی چهره ی من رد پای تشنگی است
لبم دچار ، به آب و هوای تشنگی است
به ذکر حضرت بارانِ عشق مشغولم
دوباره روی لبم ربنای تشنگی است
به زیر سایه ی ابرِ کرامتم ... خیسم
صدای چک چکِ اشکم صدای تشنگی است
کویر خشکِ لبم شوره زار شد با اشک
تَرک تَرک شدنش هم برای تشنگی است
به لحظه لحظه ی این ماه بندگی سوگند
امید من به همین لحظه های تشنگی است
چقدر روضه ی مکشوفه پیش چشم من است
درست ، روبریم کربلای تشنگی است
تمام تشنگیِ روزه دارها یک سو ...
و سوی دیگر آن ، انتهای تشنگی است
صدای بغضِ عطشناک بچه های حرم
نوای حزن ، در این نینوای تشنگی است
امان و آه ... از آن لحظه که خودم دیدم ..
ذبیح عشق ، میان منای تشنگی است
#رضا_قاسمی
#مناجاتی_ورود_به_ماه_مبارک_رمضان
@nohe_sonnati