eitaa logo
نو+جوان
47.2هزار دنبال‌کننده
7هزار عکس
2.8هزار ویدیو
348 فایل
🌐 رسانه اختصاصی نوجوانان و دانش آموزان سایت Khamenei.ir 📭 ارتباط با نو+جوان @Alo_Nojavan ✅ سایت👇 🔗 Nojavan.Khamenei.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
نو+جوان
📖 | پاس آخر 1️⃣ قسمت اول 🪜 پا می‌گذارد توی راه‌پلۀ تاریک. حرارت آخر بهار مثل موجود مرده‌ای در فضا شناور مانده است. از هر پله‌ای که بالا می‌رود، بیشتر نفس‌نفس می‌زند و بدنش خیس‌تر می‌شود. با هر پله، از داراب عصبانی‌تر می‌شود. چرا به حرف مادرش گوش نداد و نرفت؟ چرا خواست بماند؟ آن هم در روزهایی که فکروذکر مهرزاد، در خواب و بیداری، چیزی جز رفتن نبود. 😴 هر روز شهر خالی‌تر می‌شد و خواب‌های مهرزاد سبک‌تر می‌شدند. احساس می‌کرد در شهر متروکه‌ای جا مانده و دیگر هرگز قرار نیست، به‌جای سکوتی که فقط با انفجار می‌شکست، صدای خنده بشنود. شنیده بود که مامان به بابا از رفتن می‌گوید، اما بابا به‌خاطر کارش مجبور بود بماند. بابا می‌گفت: «شما برین شهمیرزاد.» و مامان می‌گفت «اینجا تنهات بذارم، از دل‌شوره می‌میرم!» مهرزاد خجالت می‌کشید دل‌شورۀ مامان را ندیده بگیرد و حرف رفتن بزند. این‌ جور چیزها را فقط به یک نفر می‌توانست بگوید. «کاش بابام بتونه مامانم رو راضی کنه که ما بریم!» 🍡 داراب سر پلاستیکی یخمکش را با دندان کند و انداخت کف اتاقش. «من که خیالم راحته جایی قرار نیست بریم.» «مامانت هنوز نمی‌خواد بی‌خیال بیمارستان شه؟» داراب، همان‌طور که یخمکش را مک می‌زد، ابرو بالا انداخت. «ولی روزی شیش بار به من می‌گه بیا بفرستمت نِشابور.» زبانش آبی شده بود. 🪑 مهرزاد روی صندلی چرخان به جلو خم شد تا به داراب، که روی تختش نشسته بود، نزدیک‌تر شود. «خب، برو دیگه، خُله! می‌خوای اینجا بمونی که خودت هم بترکونن؟» داراب پاهایش را دراز کرده بود و به چپ و راست تاب می‌داد. «اگه من برم، کی بشه رونالدوی بعدی؟» «تو هم که فقط به فکر فوتبالی! نشابور فوتبال ممنوعه؟» ⚽ داراب پاها را نگه داشت. «من می‌خوام اینجا فوتبال بازی کنم، تو شهر خودم، با رفقای خودم!» مهرزاد نمی‌دانست چطور قانعش کند. نگاه داراب روی میز ماند. «پارک که نمی‌آی بریم، پی‌اِسَ هم که باهام نمی‌زنی. لااقل یخمکت رو بخور، آب شد!» 🥛 چشم مهرزاد از لولۀ پیچ‌پیچی آلبالویی پرید روی لولۀ آبی نیم‌خورده در دست داراب. «چه دل خجسته‌ای داری تو این وضعیت!» توی پاگرد طبقۀ اول می‌ایستد. اگر داراب رفته بود نیشابور، حالا او مجبور نبود این‌همه پله را بالا بیاید تا به جایی برسد که نمی‌داند کجاست، با آدم‌هایی کار کند که نمی‌شناسدشان. موبایلش را درمی‌آورَد و هرچه بدوبیراه به ذهنش می‌رسد توی صفحۀ چت داراب قطار می‌کند. اما دستش رو دکمۀ ارسال معلق می‌ماند. یادش می‌آید... 🌄 دو روز پیش بود و هنوز شهمیرزاد بودند. دم غروب، لم‌داده بود به پشتی لاکی مادرجون روی ایوان که موبایلش زنگ خورد. داراب تقریباً تنها کسی بود که به مهرزاد زنگ می‌زد. اسم روی صفحه را برای خودش خواند: «احسان!» هنوز «سلام» به «چطوری؟» نرسیده بود که صدای مادر احسان از آن‌طرف خط آمد. «بگو گوشی رو بده به مامانش.» قبل از اینکه احسان چیزی بگوید، مهرزاد پرسید: «مامانت با مامان من چی ‌کار داره؟» احسان مکث کرد. «گوشی رو بده، خودش می‌گه.» «چی می‌خواد بگه خب؟» یک مکث دیگر. «نمی‌دونم.» «مثل چی دروغ می‌گی!» احسان چیزی نگفت. مهرزاد صاف نشست. «چی شده؟» «بابا، چیزی نشده! گوشی رو بده مامانت.» صدای احسان انگار کلافه بود. مهرزاد با لحنی جدی‌تر گفت: «تا نگی چی شده، نمی‌دم به مامانم.» نفس احسان فوت شد توی گوشی. «دیشب خونۀ داراب‌این‌ها رو...» صدای بلند مادر احسان حرفش را برید. «چی می‌گی بهش؟ گفتم بگو گوشی رو بده به مامانش!» مهرزاد بلند شد و صدایش را از صدای مادر احسان بالاتر برد. «داراب چی شده؟» مامان با فریاد مهرزاد آمد روی ایوان. «چه خبره؟!» ☎️ صدای مادر احسان این بار از نزدیک گوشی آمد. «سلام، پسرم. مامانت هست؟» مامان با قدم‌های تند خودش را به مهرزاد رسانده بود. «کیه؟» مهرزاد توی گوشی گفت «نه، نیست. به خودم بگین.» مامان، با پیشانی چین افتاده و ابروهای بالا و پایین، گفت: «کی نیست؟» و هم‌زمان موبایل را از دست مهرزاد کشید. «الو؟» مهرزاد داد زد: «بده ببینم چی شده داراب؟ مامان! مامان!» اما مامان تلفن را سفت کنار گوشش نگه داشته بود و چیزی نمی‌گفت. مهرزاد از پس گرفتنِ موبایل ناامید شد. ساکت ایستاد و نزدیک‌تر شد تا صدای مادر احسان را از کنار مامان بشنود. «... مامانش صبح توی بیمارستان تموم کرده، خودش هم که همون دیشب تو خونه طفلکی...» ⏳ منتظر ادامه این ماجرا باشید... 💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار 🌱 @Nojavan_khamenei
14.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🦊 سلام روباه بی طمع نیست! 🤯استقلال با کمک خارجی؟!؟ 🧐به راهکاری که بیگانه پیشنهاد میده مشکوک باشیم. 💥 ؟ 💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار 🌱 @Nojavan_khamenei
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 | ایمانمون بیشتر میشه 💌 شرط پیروزی بر میکروب ترس چیه؟ 📲 نسخه مناسب برای شبکه‌های اجتماعی 💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار 🌱 @Nojavan_Khamenei
😍 پویش قرآنی 0️⃣2️⃣ ✨ ما هر سحر ماه مبارک رمضان، سه تا آیه کوتاه، توی کانال می‌ذاریم 📸 شما تا شب فرصت دارین یه عکس از گالری‌تون یا از حال‌وهوای اون روزتون که به یکی از آیه‌ها بخوره رو انتخاب کنین و توی قالب مخصوصی که براتون می‌ذاریم قرار بدین و برامون به shad.ir/Safir_nojavan بفرستین 🎁 تو این پویش شرکت کنین و هدیه بگیرین 😇 برای دریافت قالب‌های روزانه شرکت در این پویش‌، کانال مثبت‌ما در شاد رو دنبال کنین 👇 💢 shad.ir/Mosbat_Ma 💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار 🌱 @nojavan_khamenei
😍 پویش قرآنی 0️⃣2️⃣ ✨ ما هر سحر ماه مبارک رمضان، سه تا آیه کوتاه، توی کانال می‌ذاریم 📸 شما تا شب فرصت دارین یه عکس از گالری‌تون یا از حال‌وهوای اون روزتون که به یکی از آیه‌ها بخوره رو انتخاب کنین و توی قالب مخصوصی که براتون می‌ذاریم قرار بدین و برامون به shad.ir/Safir_nojavan بفرستین 🎁 تو این پویش شرکت کنین و هدیه بگیرین 😇 برای دریافت قالب‌های روزانه شرکت در این پویش‌، کانال مثبت‌ما در شاد رو دنبال کنین 👇 💢 shad.ir/Mosbat_Ma 💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار 🌱 @nojavan_khamenei
🤲 دعایِ مستجاب 🥹 رفاقت اینجوری قشنگه، مگه نه؟ ❤️ از دنیا تا بهشت با 🌷 شهید آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای و نوجوانان ایران اسلامی 🌱 @Nojavan_khamenei
nojavan.khamenei.irبی قرارم_139962621113.mp3
زمان: حجم: 2.5M
🎧 | بی‌قرارم... 💔 این چه برق درخشنده‌ای است که خدا در دل حادثه‌ شهادت قرار داده است؟ ‌📻 شنیدنی‌های رسانه نو+جوان 💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار 🌱 @Nojavan_khamenei
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😍 سوره «قدر» را با آقا بخوانیم 💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار 🌱 @Nojavan_khamenei
🪟 دل‌باز 😍 نسیم معطری داره میاد 🌷 شما پنجره دل‌تون رو باز کردین؟ 💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار 🌱 @nojavan_khamenei